![]() |
|
![]() |
|
تنها بهانه برای زندگی آبتین تنها عشق مامان روی زمین
| ||
|
|
دوستت داریم پسرم [ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 17:28 ] [ مامان ]
بستنی عزیزم توی این دو سه هفته اخیر علاقه شدیدی به بستنی پیدا کردی و از اونجاییکه یه بستنی فروشی مشهور توی شهر هست که به بستنی مصیب مشهوره و من عاشق بستنی هاشم هر وقت بابا بستنی می خره بهش میگم اگه بستنی مصیب نباشه نمی خرم حالا تو هم یاد گرفتی و دائو که دلت هوای بستنی می کنه یا از جلوی هر مغازه ای که بستنی فروشی باشه رد بشیم فوری می گی بشنی مشبب ماخام (بستنی مصیب می خوام) حتی بستنی های پاستوریزه رو هم به این اسم می شناسی تشخیص صدای ماشین یه چیز دیگه این روزا وقتی میام دنبالت خونه ی عمه تا صدای ماشین مامانی رو می شنوی فوری از توی حیاط خونه ی عمه داد می زنی مامانی مامانی مامان آقده البته تازگیها دیگه می گی مامان شی دیقه و به عمه می گی عمه دباژبکن مامانیه
و قتی در باز می شه می پری توی بغلم و دیگه حاضر نیستی از بغلم پایین بیای عمه میگه من صدای ماشینت رو نمی تونم تشخیص بدم اما ماشاا.. به این محمد(عمه محمد صدات می کنه) خیلی قشنگ با عمه و دختر عمه زهرا خداحافظی می کنی و باهام سوار ماشین می شی اما بد آرومی هات از تو ماشین شروع میشه چون خوابت میاد و کلی بهانه سر من بیچاره در میاری تا برسیم خونه و خوابت کنم
راستی نگفتم که عاشق چهار چرخت هستی (به جای دوچرخه) و تا از در خونه میایم داخل سریع میری و سوار اون می شی یا می دویی میری سراغ ماشینهای اسباب بازیت راستی هروقت میام اینو بنویسم یادم میره تا الان 16 تا دندون قشنگ داری یادمه وقتی سیزده تا بودن قصد داشتم ثبت کنم اما یادم رفته متاسفانه پسر گلم راستشو بخوای خودمم یادم نمیاد کی این همه دندون رو با هم درآوردی من تا نهمیش خوب یادمه ولی بقیه خیلی زود و پشت سرهم دراومدن [ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 15:22 ] [ مامان ]
تولد سرور بانوان دو عالم بر همگی مبارک
این گل تقدیم به همه ی مادر ها
مبارکتون باشه این روز [ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 17:32 ] [ مامان ]
این روزا کارایی می کنی که مارو گاهی وقتا به تعجب وا میداری و گاهی و قتاهم به خنده مثلا چند روز پیش به دختر عمه که موهاش خیلی بلنده گفته بودی عمه ژیا بیو پیش علی طباطبایی موات کوتاه بکنه (عمه زهرا برو پیش علی طباطبایی موهات کوتاه کنه ) یا بعضی وقتا دست میدی و میگی کاچیم (چاکرم) از روز چهارشنبه هفته گذشته تا حالا اسم منو یاد گرفتی و به جای اَقَدِه میگی مامان شی دیقه
عصر روز چهارشنبه هر کارکردم ماشینمون روشن نشد مجبور شدم پیاده بردمت خیابون کلی برا خودت لذت بردی اولش رفتیم مغازه یکی از دوستای مامانی اونجا بی خیال از اینکه درب مغازه شیشه ای هست با سر رفتی توی شیشه بمیرم که بلافاصلپیشونیت قرمز کرد آخه یه دفعه مینی بوس دیدی و خواستی از داخل مغازه بری سمتش برا همین محکم خوردی به شیشه زود خداحافظی کردم و دوباره اومدیم توی خیابون بین راه خونه ی سارا هم رفتیم خونشون همون نزدیکی ها بود اما خونه نبودن از جلوی مغازه اسباب بازی فروشی که ردشدیم ذوق زده شدی وایسادی جلو شیشه و هی اسم اسباب بازیها رو بردی
ناچارا رفتیم داخل مغازه اولش دست گذاشتی روی موتوری که بزرگ بود و اندازه آقا پسرهای 13سال یا شایدم بالاتر بود و می گفتی موتو ماخام به هزار مکافات با یه جرثقیل راضیت کردم و خریدیمش و چون خوشحال بودی سریع آوردمت اینور خیابون که خونمون بود می ترسیدم بخوای به مسیر ادامه بدی خیلی خسته شده بودم کلی خیابون رو دور زده بودیم راحت اومدی خونه و به قول خوت با دخ دخیل (جرثقیل) مشغول بازی شدی
روزی یک ساعت و اندی باید بری زیر شیر آبی و آب بازی کنی خبر از کم آبی و این حرفها هم نداری فقط داد میزنی و میگی شی آبی دَ باژ بکن آب باژی بکنم (شیر آبی در باز کن آب بازی کنم ) بعدش میری و با کلی کاسه کوزه که برا خودت بردی زیر شیر آبی گذاشتی بازی می کنی اینقدر خودت رو خیس می کنی و آب روی سرت می ریزی که شبیه یه موش آب کشیده می شی
و آب رو بیهوده هدر می دی من فقط دلم برا آبها می سوزه که اینجوری هدر میرن اما از یه بابت هم خوشحالم چون با آب بازی کلی آرامش پیدا می کنی
تازگیها راه میری و میگی بات قیم (باهات قهرم) و چند دقیقه بعد اعلام می کنی نهههههههههههه آشتییییی
روز پنج شنبه باهم رفتیم بازار روز اونجا دست منو می کشیدی و می گفتی ای ای ای وقتی همراهیت کردم دیدم دختری توی بغل باباش نشسته خوب که دقت کردم دیدم همون دختری هست که از نظر شنوایی مشکل داشت و یکی دوهفته پیش توی همین بازار تو رو زد فکر کنم علاوه بر مامانش باباش هم اونجا مغازه داره به هر حال تعجب کردم اون دختر کوچولو هم لباسهاش عوض شده بود هم مدل بستن موهاش اما تو خوب شناختیش آفرین بر تو خرگوش باهوش مامان من خودم کمی تامل کردم تا شناختمش .... راستش دلم به حالش خیلی سوخت خیلی ناز بود اما متاسفانه ............. خدا کنه این غنچه ناز هم شفا پیدا کنه الهی آمین روز جمعه هم که بابا رفت پای صندوقهای رای گیری هلال احمر و من و تو دوباره توی خونه تنها شدیم رفتیم خونه ی مامان جون. خاله ی من و دخترش سحر هم از شیراز اومده بودن دیدن باباجون
دخترخاله و خاله تو رو خیلی دوست داشتن با وجود اینکه سحر بیست و اندی سال سنش هست اما با تو خیلی جور بود راستی نگفتم بعدازظهر که هوا خوب بود زندائی مامانی هم با دخترش زهرا که هم سن خاله خاطره هست اومدن به جمع ما اضافه شدن و قصد کردن یه کم والیبال بازی کنن اما مگه تو اجازه دادی !!!!!!!!!!! یه ریز جیغ میزدی و می گفتی بال بال (به توپ میگی بال ) خلاصه بیچاره ها توپ رو به تو می دادن و از دق دل ادای بازی رو در می آوردن جالب اینجا بود که تو توپ رو قایم می کردی بعد می اومدی تو جمعشون و تو هم ادای زدن زیر توپ رو در می آوردی
اینقدر اذیتشون کردی که مجبورشدم برم خونه و برات توپ والیبال خودت رو بیارم اما بازم راضی نبودی و هر دو تا توپ رو می رفتی با کمک مامان جون که ازش امداد می طلبیدی قایم می کردی زیر یکی از لباسهای مامان جون که توی اتاق بود بعد می گفتی مامان شی دیقه بال قایم تکم (مامان صدیقه توپ قایم کردم )
و حالا بگم از سخت گیری هات اگه تلویزیون یه کارتون بذاره خدا نکنه خوشت بیاد والا تموم که شد حساب من بیچاره با کرام الکاتبینه آخه کلی جیغ و داد و اشک و گریه و آه و ناله راه می ندازی که چرا وفته (رفته )؟؟؟؟؟؟؟ خداد به دادم برسه باید تلویزیون روشن نکنم والا.................... همین دیروز یا پریروز بود که کارتون این آقا سگه رو گذاشت و شما که خوشتون اومده بود بعد از تموم شدنش کلی کولی بازی سر من بیچاره درآوردی
این روزا خدا نکنه چند لحظه بابایی رو ببینی وچون اگه ببینیش نمیذاری دیگه بره سر کارش فکر کنم باید استعفا بده و تمام وقت در اختیارت باشه از جمله ............ دیشب که خونه ی مامان جون بودیم بعد از خداحافظی از خاله من و سحر دخترش و دائی وزندائیم اومدیم خونه خودمون که هنوز داخل خونه نشده بودیم گوشی بابایی زنگ خورد بابایی گفت میرم و سریع برمیگردم خوش به حالش که رفت و حرکات تو رو ندید اینقدر جیغ زدی که همه ی مشتریهای مغازه کنار خونمون که بستنی فروشی هست خبر شدن و ما رو نگاه کردن
هر کارمیکزدم حاضر نبودی از ماشین پیاده بشی خودم سوار شدم بیشتر جیغ میزدی و سرت رو می کوبیدی توی صندلی نمی دونی هر کلکی زدم یادت بره بابایی رفت اما دائم جیغ میزدی و می گفتی بابایی وفت درمونده شده بودم به زور همینطور که سر و دست و پا میزدی بغلت کردم آوردمت توی خونه خودت رو به در و دیوار می کوبیدی و روی زمین غلط می خوردی
اینقدر جیغ زدی که به گریه افتادم نمی تونستم آرومت کنم واقعا درمونده شدم همینکه اشکام دراومد بابایی در خونه رو باز کرد و اومد که تو آروم شدی اما دیگه طاقت من که طاق شده بود مجال نمی داد و اشکام همینجوری می ریخت حالا دیگه گریه می کردی و می گفتی مامان شی دیقه دیه نکن دَپِ تِ بیا (مامان صدیقه گریه نکن دستمال بیار ) به هزار مکافات با اشک خوابت کردم
خیلی وقتها این حرکات رو ازخودت در میاری و درموندم می کنی و نمی دونم باید باهات چیکارکنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 15:12 ] [ مامان ]
روز یکشنبه همین هفته مامانی از طرف مدرسه می خواست بره اردو اولش نگرانت بودم چون نمی دونستم اصلا برم یا نه بعد چند تا از همکارام با اصرار ازم خواستن که تورو هم با خودم ببرم برا همین همه با سرویس رفتن اما من اومدم دنبالت خونه عمه آوردمت خونه ی خودمون و حاضرت کردم که بریم بهت گفتم مامانی میای بریم اردو مرتب راه می رفتی و می گفتی بییم پیش ادوو (بریم پیش اردو) همین که اومدیم بریم بابا یی از در اومد تو و وقتی که ما رو همراهی کرد تا بریم تو تا رسیدن به محل اردوگاه بچه ها یه ریز اشک ریختی و گفتی بابا وفت بابا وفت اما همین که به جمع پیوستیم ن سفره ناهارشون رو انداخته بودن ماهم شروع کردیم به خوردن ناهار که یه دفعه چشمت خورد به شیشه دوغ و گفتی دوغ دوغ ماخام (من برا خودم دوغ سفارش نداده بودم و دلستر گرفته بودم ) همکارم با کمال میل دوغش رو برا من و جنابعالی ریخت و دلستر مارو گرفت بعد از ناهار هم یه استخر اون نزدیکی ها بود که شنیدیم چند هفته قبل یه پسر کوچولوی 3 ساله افتاده توی اون و ازاین دنیا رفته خیلی ناراحت شدم اما چون تو یه چیزایی راجع به پسری که افتاده بود توی اون آبها شنیده بودی مرتب می گفتی پشیه کو؟؟(پسره کو؟)
خلاصه بردمت لب جوی آبی که از اون ور رد می شد تا آب دیدی از خوشحالی با کمک من نشستی توی آبها و اینقدر خودت رو خیس کردی که مجبور شدیم شلوارت رو عوض کنیم
دوباره برگشتیم اما درخواست به قول خودت آب باژی داشتی و اینقدر صندلت رو به آب دادی و مامانی و دانش آموزا و یکی از همکارای مامانی شده بودن از آب بگیر صندل جنابعالی و همه از نفس افتادن هر چی صندل رو از آب می گرفتیم دوباره به آبش میدادی این دفعه پیراهن و شورتت به حدی خیس شد که ازت آب می چکید من بیچاره که فکر اینجاشو نکرده بودم رفتم سراغ ماشین ببینم چی لباس توی ماشین داریم که خداروشکر یه سوئیشرت و یه شلوار خونه دستمو گرفت توی ماشین عوضت کردم و سریع از همکارام که اصرار داشتن تا شب بمونیم خداحافظی کردم و برگشتیم بین راه اینقدر خسته بودی که مثل برق خوابت برد خواب به این راحتی جای بسی تعجب بود........
[ چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 ] [ 18:40 ] [ مامان ]
عزیزم الان سه روزه که اسهال شدی و اینقدر پات از شدت این بیماری آسیب دیده که وقتی شستشوت میدم گریه میکنی و از شستشو می ترسی بمیرم برات
راستی امروز مامانی می بایست می رفت قشم کلاس سمینارم امروز صبح بود و دو تا استاد می اومدن اون ور دنیا که ما بهشون موضوع سمینار و ارائه مون رو بدیم اما به خاطر شرایط تو ( که خیلی از ناحیه پا عاجز شدی )و دل خودم و وجدانم که ناراحته ازاینکه هر روز میذارمت میرم مدرسه و نسبت به خروج من حتی از اتاق حساسی نرفتم چون اولیم وظیفه من نگهداری و مراقبت از تو هست نه درس خوندن البته من عاشق درس خوندن هستم و دلم امروز سر اون کلاسی هست که نرفتم و دارم جوش میزنم ایکاش استاد از همکلاسیم دلایل منو قبول کنه و مقاله منم رو قبول کنه تا روش کارکنم امیدوارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بی خیال پسرم هرچه بادا باد
عزیزم تو برای من واجب تر از درسی فوقش اینه که این درس رو حذف میشم تو واجبتری عزیزم اشتباه بزرگ من این بود که ارشد امتحان دادم اگه نداده بودم الان با خیال راحت به جای اینکه پای کامپیوتر بشینم و تو سر خودم بزنم و دنبال مقاله توی سایتهای علمی بگردم پیش تو می خوابیدم تا خیالت آسوده باشه عزیزم منو بابت همه کمب و کسرهایی که برات میذارم ببخش
دوستت دارم خیلی زیاد الان چند هفته ست وقتی تو ماشین می شینی فوری میگی ما اقده نَیَفتیو نَیَفتمو دل به کشی نیفتمو بژا(یه آهنگ روی فلش ماشین هست که می خونه نرفتی و نرفتمو دل به کسی نبستمو ) البته من نمی دونم خوانندش کی هست که تو افتخار دادی و اینقدر به آهنگش علاقه داری اما این یه جقطعه رو کامل حفظی و موقع پخش هم باهاش هماهنگ می خونی فدات بشم که اینقدر باهوشی یه هفته ای میشه که عمه و دخترش زهرا باهات شعر کارمیکنن و تو داری حفظشون میکنی(ابه خاطر بیماری بابای خوبم دیگه میری خونه ی عمه محبوبه) مثلا یاد گرفتی و میگی وقفتم لب رودخونه دیدم بلبل می خونه
تا اینجا که خوندی اعلام میکنی من بَـــــــــــــــــــلَدنیشم (من بلد نیستم )و دیگه ادامه نمی دی اما تا همینجاشم عالیه عزیزم
یه شعر دیگه هم کمی یاد گرفتی و میگی بایون میاد نَم نَم پشت خونه ی عمه فداتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بشمممممممممممممممممممممممممم خیلی باهوشی خرگوشم راستی این روزا اگه یه کم از دستت عصبانی بشم و بگم نکن مادر با حوصله تمام میگی : مادَ نگو بگو مامان می گم مامان !!!!!!!! میگی مامان نگو بگو گوبه (گربه) میگم گربه !!!!!!! میگی گربه نگو میگم پس چی بگم میگی مادَ(مادر) خلاصه با این بازی چند بار منو گول میزنی و حواسمو پرت میکنی تا داد نزنم ممنوم که بلدی عصبانیت منو غیرمستقیم کنترل کنی
راستی خاله نرگس چهارشنبه شب با دوتا دختراش سنا و سارینا از خراسان جنوبی اومدن دیشب هم باهاشون با وجود حال خراب تو رفتیم پارک خیلی بهت خوش گذشت
بعدشم رفتیم فروشگاه مواد غذایی تا برات شیر و ماست و .... بخریم اونجا کلی دور قفسه ها چرخیدی و با سنای خاله که تقریبا هم سنت هست سر گذاشتن وسایلها توی سبد کلی دعوا و کشاکش راه انداختین و بالاخره مراسم دعوا با گریه سنا و خروج خاله نرگس و سنا از فروشگاه تموم شد و البته یادم رفت بگم حاضر نبودی فروشگاه رو ترک کنی میون فروشگاه جلوی رفت و آمد همه رو گرفته بودی البته حق داشتی آخه دوباره اوضاع حالت خراب شده بود و مشغول بودی و این جور مواقع اصلا از سر جات حرکت نمی کنی خانمی که توی فروشگاه کار میکرد میگفت پسرتون وایساده تا مسئول فروشگاه باهاش خداحافظی کنه آخه عادت کردی هر وقت میریم اونجا با مسئوله خداحافظی می کنی ولی دیشب کارت چیز دیگه ای بوووووووووووووووووود ..........
بعدش رفتیم خونه ی دائی حسین چون شام زندائی پیتزادرست کرده بود اونجا هم کلی بازی کردی مخصوصا یه جا تصمیم گرفتی چایی بخوری همین که لیوان چای رو دست گرفتی خالیش کردی روی فرش(زندائی تو این زمینه خیلی حساسه) خداروشکر که زندائی ندید چایی رو ریختی روی فرشش فقط نکته جالب توجه این بود که وقتی لیوان رو خالی کردی روی فرش رو کردی به سنای خاله نرگس و گفتی :تن تنایی دییییدی؟؟)به سنا گاهی وقتا می گیم تن تنایی من و خاله نرگس از شدت خنده روده بر شده بودیم ..... و آخر شب که خوابت گرفته بود خودت برای اولین بار رفتی روی یه بالشت دراز کشیدی و سعی کردی بخوابی باورکردنی نبود تو بدون من و شیشه شی لالا ی سارات (شیشه شیر ی که اسمش رو سارا گذاشتی) بخوابی یا حتی دراز بکشی
[ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 ] [ 4:35 ] [ مامان ]
دیشب بابایی از ماموریت برگشت و با خودش یه مسواک از مارک oralB برا آبتین جون خریده بود به اضافه یک خمیردندون با طعم میوه وااااااااااای نمی دونی چقدر خوشت اومده بود و به جای یکبار چهار پنج بار مسواک زدی دوست داشتی خمیردندون بزنی روی مسواک و بعد بزنی به دندونات
راستی یادم رفت بنویسم همه ی خمیردندونی که می زدی رو مسواک رو می خوردی و بیرون نمی ریختی [ دوشنبه 11 ارديبهشت 1391 ] [ 18:39 ] [ مامان ]
پنج شنبه همین هفته برای مشخص شدن قد و وزن آبتین جون رفتیم بهداشت و نتیجه : قد= 88 سانتی متر وزن = 13.5کیلوگرم در ضمن خیلی پسر خوبی بودی و اصلا نترسیدی
بعدش با مامانی و مامان جون و باباجون (به زور موفق شدیم باباجون رو برای تازه شدن روحیه ش از خونه بیرون بیاریم و تو ماشین بشونیمش آخه راه نمی تونه بره ) رفتیم دور زدیم
تا یه جا توقف می کردیم دوست داشتی از ماشین پیاده بشی و هی می گفتی پیده بیشیم تاتا بکنیم (پیاده بشیم تا تا بکنیم) عاشق خیابون رفتن و دور زدنی
بین راه پیتزا خریدیم و تو که گرسنه بودی یه برس کامل خوردی قبل از آماده شدن پیتزا رفتیم کیک تولدها رو دیدیم همه ی کیک ها تکراری بود و مدل جدید اصلا نداشتن دلم می خواد امسال مدل کیکت ماشین باشه دوست دارم بعداز ایام فاطمیه برات جشن بگیرم مرتب آلبوم رو نگاه می کردی و هی می گفتی کیک تبلد اونجا یه کیک به شکل حروف بود که نظرم رو یه کم جلب کرد اما واقعا دلم می خواد کیکت ماشینی باشه
بعدهم که باباجون و مامان جون رو رسوندیم خونه دوباره به قصد خرید شیر که یادمون رفته بود بخریم رفتیم فروشگاه موادغذایی که بابا زنگ زد و گفت کجایین ؟ تو گوشی رو گرفتی دست و از اول تا آخر فروشگاه بین ردیف قفسه ها راه می رفتی و با بابایی حرف می زدی و دست به همه ی وسایلهای توی قفسه ها می زدی و بعضی هاشو می نداختی زمین و من بیچاره پشت سرت راه می اومدم و جمع می کردم مخصوصا توی قسمت مواد شوینده دیگه حاضر نبودی بیرون بیای به هزار کلک بیرونت آوردم دم در هم به خاطر بای بای کردنت با صاحب مغازه دوتا بادکنک جایزه گرفتی و اما اینم از امروز که خودت رفته بودی توی کالسکه عروسکت و می گفتی مانی عش بیگیر [ جمعه 8 ارديبهشت 1391 ] [ 19:41 ] [ مامان ]
این روزا وقتی از مدرسه برمی گردم و میام دنبالت عمه کلی تعریفت رو می کنه (به خاطر بیماری باباجون از بعدازعید عمه مسئولیت نگهداری شما رو. به عهده گرفته ) و میگه پسر داداشم چقدر آرومه فقط گاهی وقتا سرم داد میزنه براهمین نمره انضباطش رو 18 میدم واما ..............
واما وقتی می شینیم تو ماشین تا بیارمت خونه بد قلقی هات تازه شروع میشه که ماشین بوژوگ (بزرگ) کو ؟ باید متذکر بشم که اگه یه ماشین بزرگ از جلومون رد شد باید سرو ته کنیم بریم دنبالش والا حسابمون به جای کرام الکاتبین با جنابعالیه خلاصه اشک می ریزی و اعصاب منو حین رانندگی درست و حسابی خورد می کنی تا می رسیم خونه بازم گریه و زاری می کنی تا یه شیشه شیر درست می کنم بهت میدم و کنارت باید بخوابم تا سرکار خواب بری تازه دستت رو هم می ندازی گردنم تا درنرم یکی نیست بهت بگه بابا دیگه دل ظهر ساعت 2 که دیگه مامانی مدرسه نمی ره اما امان از تو که با وجود اینکه دوسالت شده هنوز نمی خوای منو درک کنی
[ چهارشنبه 6 ارديبهشت 1391 ] [ 22:25 ] [ مامان ]
فرا رسیدن سالروز شهادت ام ابیها بر همگان تسلیت باد
[ سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 ] [ 20:53 ] [ مامان ]
[ سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 ] [ 20:47 ] [ مامان ]
|
|