تنها بهانه برای زندگی
آبتین تنها عشق مامان روی زمین  
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

دوستت داریم پسرم

          

[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 17:28 ] [ مامان ]

روز شنبه هفته گذشته 25/7/94

آبتین : مامان زنگ بزن پیش دبستانی بگو آبتین حالش خوب نیست نمیاد

مامان: دروغ کار درستی نیست .

آبتین: همه ی بچه ها یکی یه جلسه غیبت کردن خب منم یه روز نرم اصلا چی می شه ؟؟؟؟؟؟

بعد از این مکالمه نیم ساعت گریه کردی که من نمی رم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روز یکشنبه 26/7/94

مامان امروز چند شنبه هست ؟؟؟

مامان : یک شنبه

آبتین وااااااااااااااااااااااای تازه امروز یکشنبه هست !!!!!!!!!!!!

از شانس بد من روزهای هفته رو هم یاد گرفتی و می دونی چی به چیه  اینم از شانس منه دیگه !!!!!!

آبتین : مامان می شه امروز نرم

مامان : چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آبتین : آخه بچه ها منو می زنن .خانممون هم بهشون هیچی نمی گه

مامان : بیام به خانمتون بگم دعواشون کنه ؟؟؟

آبتین : نه .راستی مامان تغذیه چی می خوای بذاری ؟؟؟

مامان: نون پنیر، مغز بلال شده ،سیب

آبتین : تورو خدا اینا رو نذار که من نمی خورم گفتم نمی خورما . مامانای بچه های مردم براشون سیب زمینی سرخ کرده می زارن اونوقت تو چی می ذاری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باز هم گریه و اذیت روحی من بیچاره .

دوشنبه  27/7/94

آبتین :مامان من امروز با این کفش نمی رم دخترونه است .

مامان: عزیزم کجاش دخترنه است ؟؟؟؟ این کفش خیلی خوشکله از شیراز گرفتیم تازه 135000 هزار تومن پولشه

آبتین : نه بچه ها مسخره م می کنن میگن کفشت دخترونه ست . راستی اون کفش اسپرتی که قبلا برام خریدید صورتی بود(البته بنفش بودا تو می گی صورتی) اون کجاست امروز اونو می خوام .

مامان : وااااااااای خدای من نمی دونم کجاست ؟؟(البته می دونستم کجاست یه روز که برای خرید کفش با بابا رفتیم بیرون به زور از مغازه خریدیش وچون مناسب پات نبود ما با مغازه دار صحبت کردیم و فرداش کفش رو برای مغازه دار برگردوندیم حالا بعد از حدود 6 ماه تو بهانه اونو گرفتی )

آبتین : گریه و داد و بیداد که من کفش صورتی رو می خوام والا نمی رم .

صبحی نیست که فشار من بیچاره روی 15 یا 16 نره امان از دست تو !!!!!!!!!!!!!!!!!!

سه شنبه  28/7/94

آبتین: مامان چرا امروز چهارشنبه نیست من خسته شدم می خوام اسباب بازی ببرم (چهارشنبه ها روز اسباب بازی هست و شما اجازه دارید یه دونه از اسباب بازیهاتونو با خودتون ببرید. )

مامان : عزیزم فردا دیگه چهارشنبه می شه.

آبتین : من می خوام امروز چهارشنبه باشه اصلا چرا امروز چهارشنبه نیست ؟؟؟

و دوباره گریه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چهارشنبه  29/7/94

با هزاربدبختی و فشاری که به من آوردی راضی شدی شمشیر با خودت ببری .اما موقع پیاده شدن دم در پیش دبستانی بازیهات سر من شروع شد .

آبتین : مامان این شمشیرِ بلندِ و توی کیفم جا نمیشه پس برگردیم خونه و عوضش کنیم یه چیز دیگه بیاریم .

مامان : عزیزم دیرم شده برو امروز اسباب بازی آزاده و کسی تورو دعوا نمی کنه .پس برو. دوباره برگشتی توی ماشین و میگی زشته نمی رم .

بخدا کاردم می زدن خونم در نمی اومد .خیلی دیرم شده بود بعدشم با خیال آسوده سر من بازی درآورده بودی .چند باررفتی داخل حیاط پیش دبستانی و  برگشتی ..... دیگه کاسه صبرم لبریز شده بود پاتو کرده بودی توی یه کفش که بریم خونه یه اسباب بازی دیگه بیاریم....

 وااااااااااااااااااااااااای خدا به من صبر بده امان از دست تو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه راضیت کردم که نمی تونیم برگردیم خونه و تو گفتی پس باید شمشیر رو قایم کنیم یه جایی که خانوم نبینه .

مجبور شدیم شمشیر رو بذاریم کنار شلوارت تا بره پایین و معلوم نباشه تا راضی بشی و بری داخل پیش دبستانی .

 وااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااای خدای من کلی دیرم شد من با چه رویی برم مدرسه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پنج شنبه 30/7/94

امروز سقا شدی آخه من نذرت کرده بودم چون کوچیک که بودی خیلی مریض احوال بودی و من نذر کردم دو سال پشت سرهم سقات کنم با بابا رفتی و شربت پخش کردی .

 

الحمدالله شنبه تعطیل بود ....

یکشنبه 3/8/94

تحت تاثیر شنیده ها از واقعه ی کربلا قرار گرفته بودی بنابراین بهانه ی امروز این بود:

آبتین : من یه چیزی شبیه زره امام حسین می خوام که بپوشم والا نمی رم

و گریه و زاری فراوان که من زره می خوام

ازبس خسته شدم در رو بستم و به بابا گفتم خودت می دونی و بچه ت من رفتم

از خونه زدم بیرون دوباره فشارم رفته بود بالا اومدم که برم و پشت سرمم نگاه نکنم اما دلم نیومد و برگشتم سر کوچه دیدم داری با بابا از خونه میای بیرون و سوار ماشین می شی منو دیدی و خندیدی منم با عصبانیت حاصل از دیر شدنم رفتم مدرسه ................

دوشنبه 4/8/94

صبح با بیدار شدنت افتادی روی گریه که من سیب زمینی سرخ شده می خوام والا نمی رم پیش دبستانی

روز قبل ازت قول گرفته بودم برات تخم مرغ آب پز بزارم همین کارم کرده بودم اما با بیدار شدنت نظرت عوض شد و دوباره افتادی روی بهانه و گریه و زاری مجبور شدم ساعت 7 که باید از خونه می رفتیم بیرون تازه دست به کار پخت سیب زمینی بشم کلی غر زدم آخه دیگه دارم مدیر کلی می رم مدرسه امان از دست تو..................

سه شنبه 5/8/94

الحمدالله اتفاق و بهانه ای نبود چون شب قبل برات سمبوسه درست کرده بودم اما  برای بهانه در آوردن و گریه کردن اعلام کردی چرا اون روز منو سقا کردین من نمی خواستم سقا بشم و بازهم گریه و گریه

ظهر که برگشتی خونه اعلام کردی :

آبتین : مامان سینا اصلا دلش نسوخت که من سمبوسه داشتم بهم گفت اصلا دلم نمی سوزه !!!!

چرا دلش نسوخت ؟؟؟

مامان: دلش سوخته به روی خودش نیاورده .

آبتین : راست میگی مامان ؟؟؟

مامان :آره عزیزم بعدازظهر هم منو مجبور کردی برات یه جعبه اسباب بازی فکری بخرم آخه افتاده بودی روی بهانه که من فردا با خودم چی ببرم ؟؟؟

تمام اسباب بازیهاتو اسم بردم برای هر کدوم یه بهانه در آوردی .یکیش خیلی بزرگ بود یکیش خیلی کوچیک یکی تکراری بود و یکی به درد نخور .یکی شکستنی بود و یکیشو نمی شد برد مدرسه چون به قول خودت خانوم دعوا می کرد (بهانه بود)

چهارشنبه 6/8/94

آبتین :من امروز چه اسباب بازی با خودم ببرم ؟؟؟

مامان : جعبه ای که دیروز خریدی ...

آبتین : اون گم و گور میشه قطعه زیاد داره ...

مامان : خب داشته باشه پس برای چی خریدیش؟؟

تمام اتاقت رو زیر و رو کردیم همه اسباب بازی ها رو چک کردی اما هیچ کدوم چشمتو نگرفت دوباره با این حالم فشارمو بردی بالا . داد زدم من رفتم دیرم شد .بابا وساطت کرد و یه چیز گذاشت تو کیفت و راضیت کرد .فکر کنم تو فقط مایلی روی اعصاب من راه بری و منو داغون کنی همین که اومدیم بریم اعلام کردی لباس فرمم پاره است .

دیگه داشتم دیوونه می شدم سریع گذاشتمش زیر چرخ و دوختمش .دوباره گفتی چی با خودم ببرم که من در خونه رو بستم و رفتم توی ماشین نشستم . بابا دوباره راضیت کرد و آوردت توی ماشین و بالاخره ما رفتیم ....

[ جمعه 8 آبان 1394 ] [ 21:42 ] [ مامان ]

امروز سه شنبه 94/7/21 بابا نبود رفته بود ماموریت غصه می خوردم چطوری از خواب

بلندت کنم آخه صبح ها وظیفه باباست که تو رو بیدار کنه و بداخلاقی هاتم تحمل کنه

در حال پیچیدن لقمه و گذاشتن میوه برات بودم که خودت هراسون بیدار شدی و صدا زدی

بابا گفتم بابا نیست چی شده مامان ؟ گفتی خواب بد دیدم حالا باهام بیا توی حیاط تا

برات تعریف کنم آخه می ترسم ...............

اومدم توی حیاط شروع کردی تعریف کردن مامان من دیشب خواب دیدم شدم بن تن ساعت

بن تن واقعی هم داشتم بعد زدم روش شدم همون موجود ی که دوست دارم اگه گفتی

کدوم موجود ؟؟

گفتم چهاردست ؟؟گفتی نه موجود آتشین شدم .گفتم خب

ادامه دادی اونوقت اون مردِ سبزِ(منظورت مردی هست که به شکل غول درمیاد و رنگ

بدنش سبزهست توی سی دی مار خشمگین) اومد با من بجنگه به من گفت بیا منو بکش

اما من ازش ترسیدم البته مرده باهام مهربون بود ولی من ازش ترسیدم

امان از دست تو و سی دی هات و این خوابهات !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

القصه گفتی مامان خیلی از بچه ها یه روز تا حالا نیومدن پیش دبستانی منم امروز نمی رم

گفتم مامان شاید مریض بودن یا مشکلی داشتن تو خدا رو شکر خوبی

گفتی ولی من نمی رممممممممم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم میری خونه مامان جون؟؟؟؟؟ گفتی آره گفتم خب مامان جون با دائی حسین

می خوان برن خیابون توهم باید باهاشون بری .گفتی نه نمی رم پیش دبستانی هم

نمی رم توی خونه هم نمی مونم

دیگه واقعا مونده بودم چه جوری راضیت کنم که گفتم مامان پس برو خونه مامان جون شیرت

رو هم با خودت ببر گفتی آخ جون پس می رم پیش دبستانی

آخه من شیر رو برات می زارم توی فریزر تا یه کم یخ بزنه اونوقت تا موقع زنگ تغذیه تو

هم یخش آب میشه هم خنک می مونه و تو اینجوری شیر رو خیلی دوست داری

تصمیمت عوض شد و گفتی می رم سریع لباسهاتو پوشیدم و حرکت کردیم

اما اما اما ....................................

دم در پیش دبستانی از ماشین پیاده نشدی و گفتی نمی رم

کلی برات حرف زدم ...خواهش کردم آخرش دعوا کردم افاقه نکرد که نکرد

القصه پیاده شدی و دم در وایسادی گفتی اول صف بچه بزرگهاست

(پیش دبستانی شما دبستان هم هست و اول صف او.نا تشکیل میشه بعد شما)

بعد صف ما برای همین من حوصله م سر میره و نمی رم همینجا دم در می مونم

امان از دست تو ..................

کمی پشت در وایسادی و نرفتی داخل .

پیاده شدم التماست کردم فایده ای نداشت

یه دفعه زدم زیر گریه هم از دست تو هم از اینکه خودمم دیرم شده بود

خانوم معاون بنده خدا تازه از راه رسید و اومد جلو و کلی باهات حرف زد بیا

بریم ماشین بهت بدم گفتی نمی خوام گفت تفنگ بدم بازم گفتی نمی خوام

گفتم بیا بریم خونه مامان جون

گفتی مامان جون می خواد بره دنبال تفریح خودش (جلو خانوم معاون آبروم رفت )

بنده خدا مامان جون کی تفریح رفته 5 سال جنابعالی رو نگه داشته حالا یه امروز با دائی

حسین می خواست بره خرید خونه رو انجام بده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه خانوم معاون گفت بیا بریم پسر خودم باش امروز برات سی دی هم می زارم

اسم سی دی که اومد راضی شدی و رفتی

منم با چشم گریون رفتم مدرسه  از اونجا زنگ زدم پیش دبستانی گفتن سر صف هستید

چند دقیقه دیگه زنگ بزنم بیست دقیقه ای شد دوباره زنگ زدم گفتن که آروم شدی

اولش گریه کردی اما بعدش کاملا آروم شدی و توی کلاسی خوشحال شدم اما تا

ظهر دلم میون زمین و آسمون بود کلا دلخور بودم ساعت 11:10 از مدرسه اجازه گرفتم

اومدم دنبالت اما تا ساعت 11:30 منتظر شدم چون اون موقع کلاستون تموم می شد

خلاصه اومدم دم در کلاس با خانوم مربیتون هم کلی حرف زدم بنده خدا ازت راضی بود

می گفت تمرینهاشو سریع انجام میده اما بعدش میره اذیت بقیه بچه ها می کنه

وقتی منو دم در کلاس دیدی کلی خوشحال شدی و همدیگرو بوسیدیم بعدشم

وسایلهاتو آوردی و با هم برگشتیم مدرسه مامان بین راه بهم گفتی مامان چرا

صبح برای یه چیز الکی گریه کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم مامان الکی که نبود کلی حرصم رو درآوردی برای همین بود آخه بیست دقیقه

پشت در پیش دبستانی معطلم کردی خودمم دیرم شد برای همین گریه کردم ......

 

[ سه شنبه 21 مهر 1394 ] [ 18:20 ] [ مامان ]

روز یکشنبه 94/7/19 بعد از اینکه اومدیم خونه ازم پرسیدی مامان عشق چه رنگیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم مامان این حرفا رو از کجا یاد گرفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتی توی پیش دبستانی سینا گفته عشق مشکیه

علیرضا گفته عشق کرمیه و امیر گفته عشق سبزِ ولی من گفتم عشق قرمزِ

امان از دست شما بچه ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم مامان بستگی داره هر کسی عشق رو چه رنگی ببینه

عشق در واقع یعنی دوست داشتن یعنی محبت در اصل رنگ نداره

اما توی کتابها و کارت پستالها اونو به رنگ قرمز می کشن

و تو درست گفتی

گفتم مامان توی پیش دبستانی که جای این حرفها نیست گفتی مامان

بچه ها قصه روزه (برای روضه میگی روزه) می گفتن منم اونجا بودم بعدشم خانم مون

مارو ازهم جدا کرد ......................

دست خانوم مربی درد نکنه .........................

[ 19 مهر 1394 ] [ 17:45 ] [ مامان ]

امروز 94/6/31 من و آبتین دعوت شدیم به جشن ورود به پیش دبستانی

البته چون ثبت نامی ها بالا بود ما سی ام شهریور دعوت داشتیم اما

متاسفانه دو تا از همکارام که بچه هاشون همون پیش دبستانی اسم

نوشته بودند پاشونو کردن توی یه کفش که نه جشن سی و یکم هست

ما هم سی ام نرفتیم و سی و یکم رفتیم اما اونجا فهمیدیم جشن دو

قسمت شده بوده و کلاس سنجاقک که اسم آبتین جان توی اون کلاس

نوشته شده بود روز قبل جشنش برگزار شده .

بگذریم ما هم خودمونو زدیم اونوری و نشستیم توی سالن

جشن با حضور خاله بنفشه خیلی قشنگ برگزار شد

من که خوشم اومد اما تو با خونسردی تمام گفتی

جشنشون اصلا هم قشنگ نبود امان از دست تو ......................

اینم عکسهات

 

[ سه شنبه 31 شهريور 1394 ] [ 17:39 ] [ مامان ]

امروز دیگه واقعا باید می رفتم مدرسه هیچ راهی نداشتم می تونستم با خودم ببرمت اما قصدم این بود

که عادت کنی به پیش دبستانیت روز قبل اعلام کردی با خاطره می رم اما خاطره زیر بار نرفت گفتی با

سارینا می رم اما سارینا هم خودش بچه هست و نمیشه بهش اعتماد کرد آخرش دست به دامن

خونواده بابا شدی گفتی با عمه زهرا می رم اما بابا موفق نشد باهاش حرف بزنه

القصه صبح زود که شب قبلش هم شب قدر بود حاضر شدم هم تو هم خودم دوش گرفتیم برات

تغذیه و نون پنیر هم گذاشتم و گفتم مامان با بابا برو .تا دم در اومدی دنبالم و گفتی مامان منم

با خودت ببر .دلم سوخت خواستم ببرمت که بابا صدات زد بابا بیا مامان دیرش شده و تو برگشتی

و گفتی با بابام میرم 

ساعت 8:50 دقیقه بود زنگ دم گوشی بابا . متعجب شدم صداتو شنیدم که گفتی الو مامان

گفتم مامان چرانرفتی ؟؟؟

گفتی اومدم من تو پیش دبستانی هستم اما گوشی بابا پیشمه !!!!!!!!!!!!!

امان از دست تو وبابات که دست از سر این گوشی بر نمی دارید .بابایی با ترفند دادن گوشی

دست تو موفق شده بود تو رو تنها بذاره توی پیش دبستانی و خودش بره سرکار .

گفتم پسرم مامان رها اونجاست ؟؟؟ گفتی آره

گفتم گوشی رو بهشون بده .گوشی رو دادی و من با عرض شرمندگی به همکارو دوستم چند

مورد راجع به تو سفارش کردم .

بنده خدا گفت نگران نباش اینقدر قشنگ سر میز اول نشسته که نگو . مامان رها می گفت

منم از این حرکتش خیلی تعجب کردم که تنها اومده و اینقدر قشنگ سر کلاس نشسته .

خلاصه توی مدرسه سرم شلوغ بود وقتی خبر شدم بابا بهم زنگ زد و گفت بنده خدا مامان رها

تورو با خودش برده و رسونده خونه ی مامان جون .

کلی شرمنده مامان رها شدیم بنده خدا زحمت کشیده بود و تورو برده بود خونه ی قبلی

مامان جون اما تو گفته بودی اینجا که خونه ی مامان جونم نیست اینجا داره تعمیر میشه

باید بریم پشت این خونه . خلاصه آدرس هم داده بودی .

مامان جون می گفت وقتی فهمیدیم تنهایی رفتی کلی برات توی خونه جیغ و هورا کشیده

بودن و تشویقت کرده بودن

وقتی منم رسیدم گفتی باید برام جایزه بخری و قرار براین شد که

من برات 8 تا سی دی فیلم بخرم .

                

 

[ دوشنبه 15 تير 1394 ] [ 19:12 ] [ مامان ]

امروز 94/4/10بود باز هم با هم رفتیم پیش دبستانی نگران این بودم که هفته آینده مرخصیم تموم

میشه و باید خودمم برم مدرسه اما با تو چیکار کنم نمی دونم !!!!!!!!!!!!

خلاصه رفتیم و کلی بازی و نقاشی کردید و فیلم دیدید وسط سالن دراز کشیده بودی و باب اسفنجی

و آتش نشان رو می دیدی ظهر با هم برگشتیم خونه

بین راه مرتب از آتش نشان سوال می کردی

مامان اگه خونه آتیش بگیره چی میشه ؟؟؟؟

مامان پلیس می تونه آتیش خاموش کنه ؟؟

نه نمی تونه

چرا؟؟؟

چون دوره خاموش کردن آتش رو آتش نشان دیده .

خب حالا اگه آتش نشان نبود چی میشه ؟؟؟

خب زنگ می زنن تا با ماشینش برسه .

خلاصه اینقدر منو سوال پیچ کردی که نگو و نپرس .

 

[ چهارشنبه 10 تير 1394 ] [ 19:02 ] [ مامان ]

امروز 94/4/8 با هم رفتیم پیش دبستانی اولش نمی رفتی داخل کلاس و به من می گفتی اگه برم

داخل کلاس تو می ری .

گفتم کجا می رم گفتی یه جای خیلی دور (بمیرم برات از بس توی اوج کوچکی تو درس خوندم و

راه دور رفتم استرس دست از سرت بر نمی داره).

همونجا با صبر و حوصله روبروی کلاس یه صندلی مخصوص نی نی کوچولوها رو برداشتم و نشستم روش

بیست دقیقه گذشت و تو نرفتی کلاس تا اینکه  بچه ها از کلاس اومدن بیرون خانم مربی شروع کرد

به تقسیم اسباب بازی ها و از اونجایی که شانس با تو یار بود یه مقداراز حیوانات رو خالی کرد جلوی

پای تو و گفت برای آبتین تو هم از عشق حیوانات سرگرم بازی شدی مخصوصا اعلام کردی مامان

من تو حیواناتم اسب دریایی و گرگ ندارم ولی اینجا دارن .

خدا رو شکر که یه چیزی اینجا پیدا شد که تو بهش علاقمند بشی .کلی باهاشون بازی کردی .

خاله بهار(مربیتون) این بار سبدی از توپ آورد و. چند بار روی سرتون خالی کرد و شماها کلی با

توپها به هم زدید و بازی کردید .بعدش خاله بهار رفت سراغ تفنگ برای پسرها و عروسک برا دخترا

واااااااااااااااااااااااای بازم یه چیز جالب اینجا تفنگی بود که تو نداشتی و کلی خوشحال باهاش بازی

کردی

بعدم که رفتید کلاس

توی کلاس یه چیزو قایم کن بازی کردید یکی از بچه ها باید می اومد بیرون مربی یه چیز رو از روی میز

قایم می کرد بعد بچه ها صدای اون کوچولو می زدن که بیا داخل باز هم جای تعجب بود وقتی اولین

کوچولو از در کلاس که باز بود اومد بیرون و در رو بست با خودم گفتم الان آبتین بدو بدو میاد بیرون

از کلاس ولی خوشبختانه نیومدی تا نوبت توهم رسید که بیای و یه چیزی رو از چشمت پنهون کنن

و تو حدس بزنی او.مدی پشت در منم همونجا بودم در کلاس رو بستی .وقتی صدات زدن رفتی

داخل و حدستم درست بود آفرین به تو گلم .

خلاصه وقتی می خواستیم برگردیم دوست و همکارمم که دخترش رها مثل تو وابسته هست

رو هم رسوندیم بعداز پیاده کردن اونا گفتی مامان بگم من چرا می خوام بیام این پیش دبستانی ؟

گفتم بگو گفتی چون یه تفنگ دارن که من ندارم و یه اسب دریایی و گرگ هم هست که من تو

حیواناتم ندارمشون . کلی خوشحال شدم که به خاطر این دو مورد هم که هست تو جلسه بعدی هم میای .

[ دوشنبه 8 تير 1394 ] [ 18:50 ] [ مامان ]

عزیزم این روزا ماه رمضونه من تو و سنا رو با خودم میارم خونه خودمون تا کمتر اذیت مامن جون کنید .

آخه وقتی چند تایی با هم می شید خاله خاطره هم هوای بچگی هاشو می کنه و کلی داد و بیداد

راه می ندازید.

یه وقتایی از شدت گرسنگی یا تشنگی خوابم می بره وقتی بیدار می شم می بینم با سنا مشغول

دکتر بازی یا بچه و مامان بازی هستید یا هم صندلی گذاشتید زیر پاتون و دست به کارای خطرناک زدید

ازجمله موقعی که من خواب بودم  با سنا صندلی گذاشته بودین و رفته بودین بالا که عروسکهای روی

سر کمدت رو بردارید اما چون قدتون نرسیده بود چند تا بالشت گذاشته بودید روی صندلی و سنا رفته

بود بالا تو هم براش به اصطلاح قلاب گرفته بودی

وقتی این صحنه رو دیدم از شدت عصبانیت سر هردوتون داد زدم جوری که خودمم پشیمون شدم

ولی کارتون خیلی خطرناک بود خیلی !!!!!!!!!!!!!!!!

یه روز وقتی با سنا مشغول بازی بودی بهش گفتی من می زنمت تو هم منو بزن

موقع زدن بهش گفتی به من بگو من دست کم گرفتی ؟؟؟

سنا که جمله رو کامل نگرفته بود

می گفت تو دست منو کم گرفتی

تو داد می زدی نه سنا بگو تو منو دست کم گرفتی

و سنا باز می گفت تو دست منو کم گرفتی

همین جمله باعث دعوای شدیدی بینتون شد و بازی که قرار بود دعوا باشه تبدیل به

دعوای واقعی شد .

یه روز هم سارینا رو آوردیم خونه ولی سه تایی با هم اصلا نمی سازید و دیوونه کننده می شید

برا همین دیگه سارینا رو نیاوردم خونمون تا شما دوتا با هم بهختر بازی کنید آخه سارینا میاد از

یکی تون طرفداری کنه بین تون دعوا راه می افته ولی اینجوری خودتون با هم صلاح می رید

اولش دعوا می کنید بعد سریع با هم آشتی و بازی می کنید .

با سنا شب ها می ریم مسجد برای نماز مغرب و عشاء

یه شب توی مسجد  اولش رفتید مردونه پیش بابا وقتی دیدیم پیداتون نیست با مامان جون

نگران شدیم و دربه در دنبالتون گشتیم اما پیداتون نکردیم که برای بار دوم خودم پیداتون کردم

بدو بدو اومدین پیش ما توی قسمت زنانه  اما کاش نیومده بودین از بس حرف زدید من همراه امام

جماعت حمد و سوره رو خوندم در حالیکه اقتدا کرده بودم و مامان جون هم به جای قنوت همراه

جماعت رفت رکوع(با سنا بر سر یه کیک دعواتون بود آخه من کیکهاتونو گذاشته بودم داخل کیف

مامان جون اما سنا گفت کیکمو می خوام و بهش دادم تو اون لحظه کیک نخواستی اما وقتی

دوتاتون برگشتین پیش ما توی زنونه فقط سنا کیک دستش بود و چون من خیلی تشنه بودم

ازش خواستم برام آب بیاره بیچاره سنا رفت دنبال آب و با دو تا لیوان برگشت اما نماز شروع شده

بود و تو هم مشغول خوردن کیک سنا بودی .سنا توی نماز هی می گفت خاله برات آب آوردم برا

خودم شربت ازم بگیر منم که نمی تونستم تو هم داد می زدی سنا وسط نماز نباید حرف بزنی

یه دفعه سنا متوجه نبودن کیکش شد و دوتایی با هم مشاجره ای دیگه راه انداختین که نگو و نپرس

اون می گفت کیک من کو تو می گفتی تو که کیک نداری این کیک من بود خوردمش خلاصه این

مشاجره ها منجر به این شد که ما نماز عشا رو دوباره تکرار کنیم و از بقیه دیرتر بریم خونه

وقتی نمازمون تموم شد و رفتیم سر خیابون تا سوار ماشین بشیم تو بدو بدو رفتی سمت جایی

که بابا ما رو پیاده کرده بود. اما بابا ماشین رو برده بود اونور خیابون و همونطوری که همیشه

گفتم ازبس بی خیال هست ازاون ور خیابون صدای تو زد که آبتین بابا بیا

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای از دست بابا تو سراسیمه دویدی وسط خیابون خدا خیلی بهت رحم کرد

من فقط جیغ می زدم  مامان جون هم همینطور کلی داد و بیداد کردم تا وایسادی یه موتوری سریع

از کنار دستت رد شد کلی با بابا دعوامون شد سر این موضوع .

بابا می گفت تقصیر تو هست باید دست بچه رو می گرفتی من می گفتم شما نباید از اون ور

خیابون صدا می زدی .آخه آبتین داشت راه قبلی رو می رفت که کناربود البته ناگفته نماند که اصلا

اجازه ندادی ما دستت رو بگیریم و مثل زی زی گولو از دستمون فرار کردی که این اتفاق افتاد .

مامان جون بنده خدا سردرد شدیدی گرفت و گفت من دیگه با شماها مسجد نمیام .

راستی این شبها مرتب خاله نرگس افطاری درست می کنه و ما می ریم خونه مامان جون با هم

می خوریم دست خاله نرگس درد نکنه با اون غذاهای خوشمزه ش .

 

 

 

 

[ 7 تير 1394 ] [ 18:22 ] [ مامان ]

صبح روز چهارشنبه 94/4/4 از خواب بیدارت کردم دوش گرفتی لباس پوشیدی اما بهونه در آوردی

مامان میشه امروز نرم ؟؟؟

مامان یه عود بده روشن کنم خونه آتیش بگیره نریم پیش دبستانی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مامان اگه زمین باز بشه خونه خراب میشه ؟؟؟اونوقت ما نمی ریم پیش دبستانی ؟؟

مامان اگه دزد بیاد ما زنگ می زنیم پلیس اونقت نمی ریم پیش دبستانی!!!!!!

مامکاشکی ما تصادف کنیم ببرنمون بیمارستان اونوقت نرسیم به پیش دبستانی !!!!!!!!!!!!!!!!

هر چی بهانه در آوردی قبول نکردم و حاضرت کردم و رفتیم دنبال خاله خاطره

با خاله خاطره رسوندمتون پیش دبستانی . خودت راضی شده بودی که با

خاله بری متاسفانه خاله موبایلشو یادش رفته بود ببره و دسترسی هم بهتون نداشتم که ببینم

دارید چیکار می کنید. می خواستم خودم بیام پیش دبستانی اما مامان جون گفت نرو ممکنه آبتین 

اینجوری عادت نکنه و بدتر بشه

در همین حال بودیم که ساعت 11 خاله خاطره و تو با موجی از عصبانیت و عرقی که از سر و روتون

می ریخت وارد خونه شدید .داد خاطره از دستت دراومده بود می گفت اصلا نرفتی توی کلاس و مرتب

انگشتت رو توی دهنت می کردی

خاله ی کم صبر هم با عصبانیت تو رو برگردونده بود خونه اونم با پای پیاده .وااااااااااااااااااااااااای دادش در

اومده بود اما تو صدات هم در نمی اومد .چون مقصر بودی .

تا دوروز باهات قهر کردم و اصلا نذاشتم بغلم بیای یه جورایی توی تنبیه بودی (یعنی مثلا من ناراحتم )

خلاصه بعد از دوروز قول دادی که بری اما با من بری پیش دبستانی .

خدایا آخر عاقبت ما و این بچه رو به خیر کن

[ پنجشنبه 4 تير 1394 ] [ 18:45 ] [ مامان ]

امروز94/3/31  با مامان جون و سارینا رفتیم برای ثبت نام شما در پیش دبستانی اولش داخل نمی اومدی

اما وقتی دیدی همه مون رفتیم تو هم با سارینا به هوای خوردن آب اومدی

فضای نسبتا خوبی داره جالبه که مدیر پیش دبستانی با مامان جون همکلاس دراومدن

خلاصه اصلا راضی نبودی و داخل نیومدی اما با سارین رفتی داخل اسباب بازیهای محوطه و بازی کردی

منم مشغول تحویل مدارکت شدم البته بعد از دوبار رفتن و برگشتن چون بار اول نمی دونستم چه مدارکی

نیاز هست .

خلاصه ثبت نام که شدی گفتند برای اینکه عادت کنی دوشنبه ها و چهارشنبه ها که پیش دبستانی

بازه ببریمت اونجا . قرار براین شد که خاله خاطره جلسه اول باهات بیاد چون منم خودم دوشنبه و

چهارشنبه ها مدرسه دارم. البته بینشم یه کم تعطیلم .

 

[ 31 خرداد 1394 ] [ 18:40 ] [ مامان ]
درباره وبلاگ

پسرم شیرین تر از عسلم مامانی همه چیز رودر مورد تو توی دفتر خاطراتت ثبت کرده اما قول میدم همه روبطور خلاصه وارد وبلاگت کنم تا وقتی بزرگ شدی خودت این وب لاگ رو ادامه بدی اینا دل نوشته های مامانیه برای تنها فرزندم آبتین
آرشيو مطالب
امکانات وب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 19 نفر
بازديدهاي ديروز : 451 نفر
بازدید هفته قبل : 870 نفر
كل بازديدها : 169160 نفر

Myspace Stuff