محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

بی خوابی به سرم زد

دیشب شاعت 11:30 با، بابا اژ اشتخر برگشتیم البته ماکه شنا نمی کنیم می ریم اونجا می شینیم آخه بابام علاوه برکارش مشئولیت اشتخر روهم به عهده داره ناجی هم هشت اما وقتایی که منو می بره دیگه داخل  اشتخر نمی ریم خلاشه اومدیم و یه شام مفشل خولدیم و بابا که خوابش برد         ماما هم لامپها رو خاموش کرد که من بخوابم مگه خوابم می برد ماما مجبور شد لامپها رو روشن کنه  تا شاعت یک باژی کردم  دوباره ماما لامپها رو خاموش کرد که منو خواب کنه مشغول شی خولدن بودم که یه دفعه شدای خر خر بابا دراومد     و من که با کوچکترین شدا حشاشم خوابم پرید و ترش برم داشت که این چیه خر خر می کنه&n...
11 شهريور 1390

این روزای من

روز دوشنبه  بابا بلام مداد لنگی خلید اینا اولین مداد لنگی های من هشتن  خیلی دوششون دالم و باهاشون نخا (نقاشی ) می کنم و بهشون میگم دخا تاژه بابا بلام یه لیوان قشنگ هم که شکل موشه خلید توش آب می خولم         تاژگیها خیلی لجباژ شدم هرچی دشتم باشه و اژم بگیرن نالاحت می شم و کولی باژی در میارم مخشوشا چند شب پیش که داشتم ابابهامو می نداختم تو شطل آب یه دفعه  به حدی لجباژی کردم که شه بار ماما بلام شطل آب کرد و آورد اما من خالیش کردم رو فرش   ماما خیلی خودشو کنترل کرد چون هم جیغ می ژدم هم شطل آبی رو می ریختم خلاشه اینکه اژبش آب ریختم رو فرش تا چند روژ فرش ب...
10 شهريور 1390

برگشت خاخا و مامان جونم از سفر

روژ شنبه شاعت یک بود که شدای ژنگ در کوشه مون (کوچه مون ) اومد پشت آیفون خاخا (خاله خاطره)بود آخه یه هفته بود که لفته بودن مشهد و شمال ومن تنها شده بودم و تو خونه با ماما تنهایی شر می کردیم وکتی در باژ شد و خاخا اومد تو خونه و شدام کرد من اولش براش خندیدم و دشتمو شمتش دراژکردم و چند تا جمله نامفهوم گفتم            همین که خاخا به من رشید و بغلم کرد ژدم ژیر گریه آخه دلم براش خیلی تنگ شده بود      خاخا همباژی منه خیلی دوشش دالم درشته که 11 شال از من بژرگتره اما خیلی ژیاد دوشش دالم اونم همینطور منو خیلی دوش داله مشل فنر پریدم تو بغلش و کلی گریه ...
7 شهريور 1390

عکس آبتین

این عکس رو توی آتلیه قبل از کوتاهی موهات توی حرم انداختیم                                                ...
4 شهريور 1390

دندون هشتم

یادم می ره برات بنویسم که سه هفته ست مرواریدهشتمت هم جوونه زده درست بعد از اینکه از مشهد برگشتیم این مروارید تو دهنت دراومد    
4 شهريور 1390

دیروز من

  دیروژ  شبح اژ مدرشه به ماما ژنگ ژدن شوالات شهریور رو بیار ماما هم منو به ژور اژ خواب بیدار کرد و من کلی بداخلاق شدم حتی حاژر نشدم اژ بغلش پایین بیام و پیش بابا بمونم با ماما رفتم تو مدرشه  اونجا هم هر کار کردن نرفتم بغل همکارای ماما حتی یکیشون که قشد داشت منو بغل کنه با دشت ژدم ببخشید بداخلاق بودم دیگه بعد برگشتم پیش بابا دم در مدرشه تا ماما بتونه کارشو بکنه اونجا یه نی نی به اشم محمد شهاب بود باهاش کلی باژی کردم (دم در مدرشه ) تا ماما اومد                           &...
4 شهريور 1390

آموخته های جدید من

چند روژه که یاد گلفتم هر کی اژم می پرشه پیشی چی میگه جواب می دم ماما وقتی می گن هاپو چی می گه می گم هاپ هاپ  اشم کورباغه که میاد میگم غغغغغغغغغغغغغ به محژ (محض) گفتن پروانه میگم پ پ    اما امان از ب بعی که اشمش بیاد شروع می کنم به گفتم بععععععععععععععععع و دیگه هنگ میکنم  هرچی می پرسن پیشی چی می گه می گم بععععععععع هاپو چی می گه میگم بعععععععععععععع     قورباغه چی می گه می گم بعععععععععععععععععععع خلاصه نمی دونم بااین ب بعی چه حساسیتی دارم که مثل کامپیوتر هنگ می کنم                &n...
3 شهريور 1390