بی خوابی به سرم زد
دیشب شاعت 11:30 با، بابا اژ اشتخر برگشتیم البته ماکه شنا نمی کنیم می ریم اونجا می شینیم آخه بابام علاوه برکارش مشئولیت اشتخر روهم به عهده داره ناجی هم هشت اما وقتایی که منو می بره دیگه داخل اشتخر نمی ریم خلاشه اومدیم و یه شام مفشل خولدیم و بابا که خوابش برد ماما هم لامپها رو خاموش کرد که من بخوابم مگه خوابم می برد ماما مجبور شد لامپها رو روشن کنه تا شاعت یک باژی کردم دوباره ماما لامپها رو خاموش کرد که منو خواب کنه مشغول شی خولدن بودم که یه دفعه شدای خر خر بابا دراومد و من که با کوچکترین شدا حشاشم خوابم پرید و ترش برم داشت که این چیه خر خر می کنه&n...
نویسنده :
مامان
19:02






