محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

مسافرت

روژ دوشنبه11/5/90 شاعت 11:30  قبل از ژهر(ظهر) پرباژ(پرواز) داشتیم  توی فرودداه ( فرودگاه) پشمل (پسر)  بدی شدم آخه خوابم می اومد تا می تونسشتم بابا و مامانی رو اژیت(اذیت ) کردم بعد که رفتیم شوار هبابا(هواپیما ) شدیم خانم مهماندار بهم دفت(گفت ) چرا دریه (گریه ) می کنی  و بهم یه دونه بسته اجی مجی داد            وکتی (وقتی) نششتیم (نشستیم) هبابا رو شرم (سرم)بود  از بش (بس) بکیه ی (بقیه ی )  هبابا ها(هواپیماها) رو اطراف باند دیدم و هی دفتم (گفتم ) هباباهبابا بعد که هبابا اژژمین بلند شد شروع کردم به دفتن (گفتن) بالا بالا بالا خلاشه کلی کولی باژی در آوردم تا ...
15 مرداد 1390

شیطونی های جدید من

تاژگیا خیلی شیطون شدم و چیژای جدید یاد درفتم (گرفتم) مثلا موقعی مامانی می خواد لباشامو تنم کنه فرار می کنم تا دنبالم کنه کلی باید دنبالم بدون تا لباس تنم کنن وقتی هم گیرم انداختن تو پوشیدن تمت (کمک) می کنم و دشتامو اژ لباش میارم بیرون  تاژه امروژم یاد درفتم به حموم بگم حما به پی پی می گم پی پا خیلی شیطون بلا شدم دوش دارم به همه چی دشت بژنم و لمشش (لمسش) کنم  حالا دیگه می دونم موقع افشوش خوردن باید نُچ نُچ کنم  عینک مامانی رو هم می ژنم رو دشمام (چشمام)  اینم عکشم فکر کنم بهم بیاد دُتتر(دکتر) بشم                 حالا دیگه می دونم هرچی رو می...
9 مرداد 1390

من و سارا

دیشب رفتیم خونه ی خاله فریبا من چِتَد(چقدر) خاله فریبا رو دوش دارم دوشت دارم خاله فریبا                        به همه دای(جای) خونشون شرک کشیدم اشلا (اصلا) ناراحت نشد واااااااای دخملشون شارا خیلی اباباباژ(اسباب بازی) داشت به منم داد باژی کردم یه شندلی (صندلی ) بامژه داشت وقتی می نششتم روش شدا (صدا) می داد                                  تاژه شارا دخملی ا...
8 مرداد 1390

وقتی با بابا بودم

عزیزم یادم رفت برات بنویسم روزی که با بابایی رفتیم ارگ کریم خانی تا اونجا بستنی بخوریم یه اسب و یه شتر اونجا بود که بچه ها سوارش می شدن هرکار کردیم تو سوارشون نشدی فقط جیغ می زدی  و می چسبیدی تو بغل بابا و می گفتی هاپو هاپو                        تازه چندروز پیش که بابایی خوابیده بود تا استراحت کنه هی می رفتی سراغش و بیدارش می کردی سه بار بیدارش کردی تا بالاخره نخوابید و بلند شد اولش اومدی پیش من و یه شکلات آوردی و گفتی دَ باژیعنی در بازمنم برات بازش کردم بعد رفتی و گذاشتیش دهن بابایی اونم خورد و دوباره خوابید دوباره اومدی سرا...
8 مرداد 1390

مامانی گریه نکن

امروژ تاژه مامانی فهمید که من دیروژ اژ در آشپش خونه ژمین نخودم و اژ توی ماشین بابایی آلادم (افتادم) پائین آخه شیطونی تردم  (کردم ) و از شیشه ته(که)باژ بود و بابایی اژش تافل (غافل) شده بودشرک کشیدم که آلادم(افتادم)  دیروژ به مامانی ندفتیم (نگفتیم)  که شکته نتنه (نکنه)وقتی امروژ شر نادار (ناهار) بابایی به مامانی که اشرار داشت توژیح (توضیح ) بده من تتوری (چطوری ) آلادم  موژو (موضوع) رو دفت (گفت) مامانی فتط (فقط ) جیک (جیغ ) می ژد و تو شر و شورتش (سر و صورتش ) مِی ژد  که خدا خدا خدا تتد(چقدر) رحم بچه م تردی (کردی) و دریه (گریه)می ترد دیده (دیگه )بابایی هم منو درفت (گرفت) تو بدل (بغل ) و همراش دریه کرد که&...
7 مرداد 1390

بازم حادثه

امروزم وقتی مامانی منو گذاشته بود واسه بابایی و دفته (رفته) بود اشتخ(استخر)من دفتم دم در آشپش خونه و ایشتادم اما نتونشتم خودمو کنترل کنم و اتادم (افتادم)چه بد ژمین خوردم با شورت (صورت) اتادم (افتادم)  سرم کلی ژخمی شد و خون اومد بابایی فقط می دف(می گفت) یا ابوالفژل (ابوالفضل) منم کلی دریه(گریه ) کردم  بابایی که رنگ به رو نداشت منو برد خونه ی مامان جونم و ژنگ ژد به مامانی که بیاد اوندا(اونجا)وقتی مامانی اومد من تو خواب حق حق می ژدم مامانی از طرژ(طرز) نششتن بابایی و رنگ چشماش و حالت شورت(صورت ) مامان جون فهمید برام اتفاقی افتاده و بلافاصله چون بابایی سابقه ش تو ژمین ژدن من خلاب (خراب ) بود سوال کرد ژمین ژدیش ؟؟؟ بابایی با سر د...
7 مرداد 1390

یک حادثه خیلی تلخ

دیروز  بابایی می خواست بره ماموریت و برای اولین بار تصمیم گرفت  پیراهنش رو خودش اتو کنه چون تو بیدار بودی و مشغول شیر خوردن خوب که بابایی پیرهنشو اتو کرد مامانی یه لحظه غافل شد که صدای گریه هات بلند شد دیگه داشتی جیغ می زدی الهی مامانی بمیره این روزا رو نبینه دستت رو زده بودی به اتو و بند انگشت سومت از دست چپ سوخته بود سوختگی به حدی شدید بود که پوست دستت رفته بود و زیرش فقط سفید می زد من که فقط گریه می کردم و به سرو صورتم می زدم بلافاصله باهمین حالم دستت رو گرفتم زیر شیر آب و بعدش پماد سوختگی زدم روش اما تو خیلی بد آرومی می کردی بمیرم دستت داشت می سوخت و تو نمی تونستی حرف بزنی الهی مامان بمیره پسرم کاش هر دو تا پای مامانی کامل سوخ...
5 مرداد 1390