بی خوابی به سرم زد
دیشب شاعت 11:30 با، بابا اژ اشتخر برگشتیم البته ماکه شنا نمی کنیم می ریم اونجا می شینیم آخه بابام علاوه برکارش مشئولیت اشتخر روهم به عهده داره ناجی هم هشت اما وقتایی که منو می بره دیگه داخل اشتخر نمی ریم خلاشه اومدیم و یه شام مفشل خولدیم و بابا که خوابش برد
ماما هم لامپها رو خاموش کرد که من بخوابم مگه خوابم می برد ماما مجبور شد لامپها رو روشن کنه تا شاعت یک باژی کردم ![]()
دوباره ماما لامپها رو خاموش کرد که منو خواب کنه مشغول شی خولدن بودم که یه دفعه شدای خر خر بابا دراومد
و من که با کوچکترین شدا حشاشم خوابم پرید و ترش برم داشت که این چیه خر خر می کنه .gif)
هرچی ماما شدای بابا ژد بیدار نشد منم هی همراه ماما می گفتم بابا بابا اما بابا غرق خواب بود
دیگه خیلی ترشیده بودم چون لامپها خاموش بود و فقط یه لامپ خواب کوشیک روشن بود شایه بابا مشل هیولا شده بود
برا همین ترشیدم و دنده عقب می رفتم تا بیشتر بچشبم به ماما
خلاشه ماما مجبور شد چراغ قوه رو روشن کنه که من نترشم آخه می گفت روشن کردن لامپها منو بدخواب می کنه دیگه چراغ قوه افتاد دشتم راه می رفتم و نور می نداختم رو همه چیژ و لژت می بردم و خواب بی خواب .gif)
هی نور می نداخنم رو بابا که توی عالم خواب بود و شداش می کردم تا بیدار بشه کلی حال گیری کردم تا شاعت 2 نیمه شب ![]()




امروژم بابا و ماما رو به نوبت مجبور کردم برام اشب بشن و شواریم بدن خوشم میاد شواری بگیرم
![]()
وقتی پیادم می کردن فقط گریه می کردم و داد می ژدم

تاژگیا وقتی ماما پوشکم می کنه چشبشو باژ می کنم و می گم د باژ (درباز)



بی خوابی به سرم زد
