محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

میلاد امام رضا

دوباره بال وپر پروازم درآمد دوباره عشق سویم با سر آمد  گشتم کبوتر تا دیار خانه زادی  تنها همین کار از دل عاشق برآمد           قصد زیارت کردم و اوجی گرفتم  روحی مرا در چار چوب پیکر امد  دور حرم چرخی زدم دیدم  برای جارو کشیدن جبرئیل شهپر آمد بستم دخیلم را به یک جسم مشبک گویا صدایی از دل آهن بر آمد  خوش آمدی ای زائر شوریده حالم دلتنگ تو بودم در آفاق خیالم ...
16 مهر 1390

گم کردن سوئیچ ماشین

یکشنبه شب این هفته وقتی ما قشد داشتیم مشل هل  (هر) شب بریم خونه مامان جونم بخوابیم من یه کال(کار) بامژه کلدم و اونم این بود که .....که .......... بابا ماشینو بلا  (برا) ما آولد دم دل خونه (آورد دم در خونه)  و خودش وفت اشتخ (استخر) شوئیچم گژاشت لو میژ (روی میز)اما من ..                                      اما من ...دول اژ دشم (دورازچشم ) مامان شوئیچ لو بلداشتم (رو برداشتم) و نمی دونم کجا گژاشتمش البته همیشه هل چی لو (هر چی رو) &n...
14 مهر 1390

استخر بادی و پوشک

دوشنبه شب وقتی بلا خواب وفتیم خونه ی مامان جونم دادا (دائی حسین ) اژ عشلویه اومده بود آخه دادام مهندشه و اونجا توی پارش جنوبی  کال (کار) میکنه  دادا بلام یه اشتخ بادی بژلگ خلیده بود (بزرگ خریده بود) که شکل  ژرافه ش اینم عشش (عکسش)                   اینم من و دادا        تاژه کلی هم بلام پوشک اژ مالک (از مارک) PAM PERS خلیده بود آخه پاهای من حشاشه و هیچ پوشکی بهم شاژگار نیش (نیست) دشتت دلد نکنه دادا   ...
14 مهر 1390

معذرت از پسر گلم و تشکر از مامان خوبم

عزیزم تمام این چندروز که مهرماه شروع شده ومن میرم مدرسه دیگه تا ساعت 2 نمی تونم پیشت باشم برا همین حرکت جدیدی هم اگه انجام دادی فقط مامان جون و خاله خاطره و باباجون شاهد بودن من ازبس خسته میشم دیگه بعدازظهر هم توان ندارم و با هم می خوابیم در نتیجه نمی تونم به وبت سر بزنم و آپ کنم منو ببخش عزیزم آخه امسال پست سنگینی به من محول شده و باید تا ساعت 2 اونم از شنبه تا چهارشنبه توی مدرسه باشم کمتر تو رو می بینم وقتی میام خونه ی مامان جون خوابیدی شبها هم به خاطر اینکه صبح زود تو بدخواب نشی همونجا خونه ی مامان جون می مونیم تا تو راحت باشی اما برا من عزیزم دوری از تنها دلیل زندگیم خیلی سخته دیروز وقتی زنگ زدم حالتو بپرسم از خاله خاطره شنیدم شیطنت کرد...
12 مهر 1390

وقایعی که در زمان عدم دسترسی ما به وبلاگمون اتفاق افتاد

لوژ(روز) شه شنبه 29/6/90   وقتی ازخواب بلند شدم ماما پیشم دلاژ(دراز) کشیده بود و با بیدال (بیدار) شدنم شلوع کلد(شروع کرد) به نواژش من و گفت :     پشلم  بژلگ شدی اژ این به بعد باید بلی خونه ی مامان جون تا من بلم مشه امشال پشت شنگین به من دادن و پنج لوژ دل هفته باید بلم مشه آخه امشال شرپرشت شایت تامپیوتر شدم  (پسرم بزرگ شدی از این به بعد باید بری خونه ی مامان جون تا من برم مدرسه امسال پست سنگین به من دادن و پنج روز درهفته باید برم مدرسه آخه امسال سرپرست سایت کامپیوتر شدم ) اما من دل (در) جوابش گفتم مشه نه مشه نه (مدرسه نه مدرسه نه) بعدم باهاش وفتم مشه تا یه شری وشایل که اومده بود بلا شایت تحویل...
10 مهر 1390

بی اطلاعی ما از عدم قطع بودن نی نی وبلاگ

از روز سه شنبه 29/6/90 تا دیروز ما کارت اینترنت از یک شرکت خریده بودیم که متاسفانه مشکل داشت و فقط بعضی از سایتها رو باز میکرد و چون ما بی اطلاع از مشکل اون شرکت ISP بودیم فکر می کردیم نی نی وبلاگ قطع شده کلی هم غصه خوردیم که ای داد نی نی وبلاگ برا همیشه قطع شده و ما از خاطراتمون حتی یک کپی هم نداریم و به این فکر افتادیم که این دفعه از خاطراتمون کپی تهیه کنیم  من هم تو این مدت بیکار ننشستم و کارهای جدید آبتین جون رو توی Word تایپ کردم به زودی همه ی اونا رو وارد وبلاگش می کنم از همه دوستانی که به ما سر زدن و برامون نظر گذاشتن ممنونیم
10 مهر 1390

درخواست کفش

امروز بلای (برای) اولین بال (بار) از ماما خواشتم نه نه هامو (کفشهامو) پام کنه تا حالا که دیگه راه افتادم با اونا لاه (راه) برم اولش چند قدم که رفتم خولدم ژمین اما بعدش ماهر شدم و حشابی باهاش لاه لفتم            تاژه ماما عشر تلاش (کلاس ) ژمن (ضمن) خدمت داشت یک هفته ست که داله میره منو نمی بره امروژ منو با خودش برد وااااااااااااااااااااای اژدیدن اون همه بچه یکجا کلی ژوق ژده شدم و به محژ(محض) دیدنشون شروع کردم به گفتن بچا بچا (بچه ها) آخه اونا همه باهم باژی می کردن ماما یادش لفته بود برا من نه نه بیاره منم نه نه های (کفش های ) دخمل یه خانم که اون نژدیکی ها بودو پوشیدم و دنبال بچا ...
30 شهريور 1390