محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

برگشت خاخا و مامان جونم از سفر

1390/6/7 22:53
نویسنده : مامان
451 بازدید
اشتراک گذاری

روژ شنبه شاعت یک بود که شدای ژنگ در کوشه مون (کوچه مون ) اومد پشت آیفون خاخا (خاله خاطره)بود آخه یه هفته بود که لفته بودن مشهد و شمال ومن تنها شده بودم و تو خونه با ماما تنهایی شر می کردیم وکتی در باژ شد و خاخا اومد تو خونه و شدام کرد من اولش براش خندیدم و دشتمو شمتش دراژکردم و چند تا جمله نامفهوم گفتم         

 همین که خاخا به من رشید و بغلم کرد ژدم ژیر گریه آخه دلم براش خیلی تنگ شده بود    

خاخا همباژی منه خیلی دوشش دالم درشته که 11 شال از من بژرگتره اما خیلی ژیاد دوشش دالم اونم همینطور منو خیلی دوش داله مشل فنر پریدم تو بغلش و کلی گریه کردم 

 

خلاشه بعدشم لفتم تو بغل دادا (دائی حسین) و پائین نیومدم اونم منو تو بغل گرفت و نششت پشت فرمون و به ماما گفت من آبی رو بردم باهاشون لفتم خونه ی مامان جونم  مامان جون و خاخا بلام یه جفت نه نه (کفش) که وقتی باهاشون لاه (راه ) می رم شدا می دن خلیده بودن 

         

 تاژه یه شورت ارتشی خوشکلم بلام آورده بودن دشتتون درد نکنه مامان جون و خاخا ی عژیژم 

 تا باباجونم رو دیدم دوباره شروع کردم به نشون دادن انگشتم که با اتو شوخته بود و بلاش هی توژیح (توضیح) دادم البته با جمله های نامفهوم و باباجونم هی می گفت دشت بچه م چی شده؟؟  اوف شدی ؟؟ من دوباره بلاش جمله نامفهوم می گفتم و اشاره می کردم به دشتم هنوژ یادم نلفته که دشتم دو ماه پیش شوخت   

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)