محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

اعضای صورت

دیروز اعضای صورت رو یاد گرفتم دش (چشم ) چشم ماما و خودمو نشون می دم (البته پسرم از وقتی که پنج ماهه بود چشم همه رو با انگشت اشاره نشون می داد حتی عروسکها رو اما چشم خودشو نمی تونست ) دوش (گوش ) دوش ماما و خودمو دشت می گیرم بینی (بینی ماما یا خودمو می گیرم )  
24 شهريور 1390

دکتر

دیشب تو خواب همش گفتم لا لا لا لا(لولو  لولو ) آخه دیشب بالاخره بابا بعد اژ شه ماه موفق شد دوتا لولویی ( مارمولکی ) که می اومدن روی دیوار خونمون رو بکشه خشته نباشی بابا بعد اژ شه ماه      آخه ماما اژشون می ترشه و تا می بینتشون جیک (جیغ) می ژنه امروز اژ شبح ژود که بیدار شدم شروع کردم به ناژ کردن ماما و هی گفتم ناش ناش شبحونه نخوردم و همون یه کم هم که ماما داده بود بلا اولین بار پش اژ مدتها بالا آوردم  با ماما وفتیم دکتر خاله نرگش هم انا(سنا) رو آورد دم در خونه ی مامان جونم پشر همشایه که اشمش متین بود رو دیدم شرمو اژ شیشه ماشین بردم بیرون و شروع کردم به شدا ژدنش و گفتم متی متی متی   &n...
23 شهريور 1390

از همه چی بالا میرم

این روزا کارم شده بالا وفتن از همه چیز پاهامو می برم بالا و از هرچیژی که به نژرم (نظرم) بیاد میشه اژش بالا وفت میرم بالا این یه نمونه کوشیکه اژ بالا وفتن من اژ اجاق گاژ که در آخر هم موفق به فتحش شدم        امروژم تو حیاط خونه شعی کردم اژنردبون بالا برم که با داد و فریاد ماما مواجه شدم و دشت کشیدم  تاژه این روژا شرمو مینداژم پائین و بدون ماما میرم تو حیاط خونه بلا خودم مردی شدم دیگه     حیاط خونمو نو که خیلی کوشیکه ده ها بار وجب می کنم میرم پشت در کوشه و در میژنم و بلا خودم می گم د با(درباز)  میرم شر شیر آب و شدت آب رو خودم تنژیم می کنم کمش می کنم و گاهی وقتا هم ژیاد ...
22 شهريور 1390

دیروز و امروز من

دیروژ اژ شبح ژود که بیدار شدم وفتم تو حیاط خونه و مشغول باژی با شیر آب شدم         این کارو بابا بهم یاد داد تا خودش بتونه در بره اینقدر باژی کردم که مشل یه موش آب کشیده شدم و اژ اونجائی که شرمای بدی خورده بودم شدای ماما در اومد که واااااای من خشته شدم اژ دشت تو من چیکار کنم تو هی مریژ (مریض ) می شی و من اعشابم خورد میشه خلاشه کلی شیرین ژبونی کردم تا اعشاب ماما شر جاش اومد اما تا ماما آروم شد بلند شدم وفتم شراغ کابینت ها و هر چی بالا بود رو انداختم پائین اژ جمله ژرف عشل (ظرف عسل) رو چون بابا درش رو نبشته بود خلاشه ماما مشغول شبحانه دادن به من بود و عشلها درحال ریختن وقتی شبحانم تموم شد و ماما وف...
21 شهريور 1390

چند روز که گذشت

چند روژ بود بابا وفته بود دوره ی شنا ، من و ماما وفتیم خونه ی مامان جونم اینا( آبتین جون برای رفت میگه وفت)          عشر شه شنبه با مامان جون و خاخا وفتیم خیابون من اونجا یه مغاژه دیدم پر اژ عروشک هایی که توی کالسکه بودن یکی شونو برداشتم و وفتم برا خودم دور ژدم ماما هم مشغول خلید دوتا پوپ(توپ) بلا من بود یکی اژ پو پها توش رقش نور داله و یکی دیگه پوپ هندونه ایه تاژه ماما  یه بع بعی هم  بلام خلید اما من بلا خودم مشغول بودم با اون کالشکه            کلی گریه کردم تا دشت از شر کالشکه برداشتم آخه خودم خون...
20 شهريور 1390

منو عروسی

شنبه شب حنابندون دعوت شدیم مشل همیشه دیر رشیدیم آخه بابا بد کوله (قوله) همیشه می گه الان اومدم اما الانش میشه دو شاعت دیگه خلاشه رشیدیم وااااااااااااااااااااااااای چه خبر بود من حیرون شده بودم بادیدن خانمهایی که می رقشیدن   تاژه هوش (هوس) کردم برقشم و بهانه گرفتم می رفتم بغل زندایی نژمه (نجمه) و می رقشیدم      کلی برا خودم حال کردم     میون اون همه آدم  دشتاموبرده بودم بالا و نینای نینای می کردم    بعدشم با یه دخمل به نام نگین دوشت شدم و باهم نششتیم وشط مجلش و خامنها دور ما می رقشیدن               الب...
14 شهريور 1390

برای مهدیه

مهدیه گلم اومده بودی و به وبلاگ ما سرزده بودی اما آدرس وبلاگت رو ننوشته بودی نتونستم به وبت سر بزنم لطفا آدرس وبت رو برام بذار ...
12 شهريور 1390

خواب روز عیدفطر

روژ چهارشنبه  که عید بود برا اولین بار ماما قشد کرد بخوابه اونم خواب بعداژظهر که خیلی می چشبه .  منو خواب کرد ژرفهاشم ششت و خوابید نیم شاعت نشده بود که من بیدار شدم و اینقدر انگشت تو چشماش کردم و اونو پنجورک گرفتم که تشلیم من شد    البته به جاش دلشو به دشت آوردم ویه دل سیر غذا خوردم  ...
11 شهريور 1390

بی خوابی به سرم زد

دیشب شاعت 11:30 با، بابا اژ اشتخر برگشتیم البته ماکه شنا نمی کنیم می ریم اونجا می شینیم آخه بابام علاوه برکارش مشئولیت اشتخر روهم به عهده داره ناجی هم هشت اما وقتایی که منو می بره دیگه داخل  اشتخر نمی ریم خلاشه اومدیم و یه شام مفشل خولدیم و بابا که خوابش برد         ماما هم لامپها رو خاموش کرد که من بخوابم مگه خوابم می برد ماما مجبور شد لامپها رو روشن کنه  تا شاعت یک باژی کردم  دوباره ماما لامپها رو خاموش کرد که منو خواب کنه مشغول شی خولدن بودم که یه دفعه شدای خر خر بابا دراومد     و من که با کوچکترین شدا حشاشم خوابم پرید و ترش برم داشت که این چیه خر خر می کنه&n...
11 شهريور 1390

این روزای من

روز دوشنبه  بابا بلام مداد لنگی خلید اینا اولین مداد لنگی های من هشتن  خیلی دوششون دالم و باهاشون نخا (نقاشی ) می کنم و بهشون میگم دخا تاژه بابا بلام یه لیوان قشنگ هم که شکل موشه خلید توش آب می خولم         تاژگیها خیلی لجباژ شدم هرچی دشتم باشه و اژم بگیرن نالاحت می شم و کولی باژی در میارم مخشوشا چند شب پیش که داشتم ابابهامو می نداختم تو شطل آب یه دفعه  به حدی لجباژی کردم که شه بار ماما بلام شطل آب کرد و آورد اما من خالیش کردم رو فرش   ماما خیلی خودشو کنترل کرد چون هم جیغ می ژدم هم شطل آبی رو می ریختم خلاشه اینکه اژبش آب ریختم رو فرش تا چند روژ فرش ب...
10 شهريور 1390