چند روز که گذشت
چند روژ بود بابا وفته بود دوره ی شنا ، من و ماما وفتیم خونه ی مامان جونم اینا( آبتین جون برای رفت میگه وفت)
![]()
عشر شه شنبه با مامان جون و خاخا وفتیم خیابون من اونجا یه مغاژه دیدم پر اژ عروشک هایی که توی کالسکه بودن یکی شونو برداشتم و وفتم برا خودم دور ژدم ماما هم مشغول خلید دوتا پوپ(توپ) بلا من بود یکی اژ پو پها توش رقش نور داله و یکی دیگه پوپ هندونه ایه تاژه ماما یه بع بعی هم بلام خلید اما من بلا خودم مشغول بودم با اون کالشکه
![]()
کلی گریه کردم تا دشت از شر کالشکه برداشتم آخه خودم خونه یکیشو داشتم خاخا هم یکی ، ماما می گفت چون دالیم نمی خلم بعد که اومدیم خونه با کالشکه خاخا (خاله خاطره) کلی تو کوشه (کوچه) بادي (بازی) کردم

شب که شد مامان جونم مشغول نماژشد مامان جونم پاهاش درد می کنه و نششته الله می کنه من جانماژشو اژجلوش برداشتم و شروع کردم باهاش بادی (بازی)

بعدشم وفتم شراغ خود مامان جونم و دادر (چادر ) رو اژ رو شرش هی کشیدم و خودمم رفتم ژیر دادرش(چادرش) اینقدر اژیتش کردم طوری که آخر شر به خنده افتاد و مجبور شد دوباره الله کنه


روژ چهارشنبه هم خاله نرگش با دختراش سنا و سارینا از خراسان جنوبی اومدن اونم بطور غیر منتظره و بی خبر
خوش اومدی خاله نرگش

من تمام شبها خونه ی مامان جون بد آرومی کردم
چون با شدا (صدا ) حشاشم ( حساسم) من خواب می رفتم اَنا (سنا) شدا می داد یا بابا جونم یه دفعه آواژش گل می کرد و من حشاش بیدار می شدم

من که بیدار می شدم شدا می دادم و اَنا رو که خیلی مظلومانه و مشل فرشته ها می خوابید بیدار می کردم

همدیگرو کلی بدخواب کردیم تو این چند روژ و چند شبی که گژشت

تاژه من کلی اَنا رو ژدم طوری که خاله نرگشم بالاخره نالاحت شد ![]()
تو این چند روژ ماما منو آزاد گژاشت و منم به چند و چون خونه ی مامان جون آشنا شدم بالا وفتن اژپله پائین اومدن اژش خلاشه درشت و حشابی آماده شدم تا اول مهر که ماما دوباره میره مدرشه و من میرم خونه ی مامان جونم دیگه به همه جا وارد باشم آخه خونه ی مامان جونم همش پله داره
روژ پنج شنبه هم با نمه و ماما وفتیم عکاشی تا عکشای علوشی دادا و نمه رو انتخاب کنیم
تا عکش دائی حشین رو دیدم فوری انگشت اشارمو بردم شمتش و یه ریژ گفتم دادا دادا (آبتین جون به دائی حسین می گه دادا یعنی داداش آخه ما زیاد با این اسم صداش می زنیم آبتین جون هم یاد گرفته می گه دادا )
![]()
اما روژ جمعه یه روژ دیگه بود صبح که اژخواب پاشدم همه خواب بودن الا من و ماما اول انگشت اشارمو بردم سمت نمه (نجمه ) و شروع کردم به بردن اشمش و هی روبه ماما میگفتم نمه نمه نمه یعنی ژندائی نجمه بعد وفتم تو حال خونه ی مامان جون و اشاره کردم به ح قا قا یعنی خاله خاطره هی می گفتم ح قاقا ح قاقا اونم خواب بود البته تا روز پنج شنبه بهش می گفتم خاخا یه دفعه این اشمو بلاش گژاشتم وفتم شراغ مامان جونم وهی بهش اشاره کردم و گفتم ماما ماما وآخر اژهمه اشاره کردم به اَنا (سنا) دخمل خاله نرگش و چند بار اشمشو بردم و گفتم اَنا اَنا
وقتی همه رو بیدار کردم کلی قربون شدقم وفتن که اشماشونو بلدم
![]()
![]()
بعدشم که چندتا پیشی ملوش (ملوس) اومده بودن خونه ی مامان جونم اینا و گوشه ی حیاط لونه کرده بودن خیلی قشنگ بودن من دوششون داشتم و هی می وفتم شمتشون شه تا پیشی ناژ که تاژه دنیا اومده بودن با مامانشون که خیلی بداخلاک (بد اخلاق ) بود اینم عکششونه

جمعه شبم که بابا اومد بلام یه باد باد کشنگ (بادکنک قشنگ) خلیده بود من هی دشتم گرفته بودمش و راه می رفتم و می گفتم باد باد

البته اژبش روش با دخا (خودکار) نقاشی کردم بالاخره ترکید



چند روز که گذشت
