محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

معذرت از پسر گلم و تشکر از مامان خوبم

عزیزم تمام این چندروز که مهرماه شروع شده ومن میرم مدرسه دیگه تا ساعت 2 نمی تونم پیشت باشم برا همین حرکت جدیدی هم اگه انجام دادی فقط مامان جون و خاله خاطره و باباجون شاهد بودن من ازبس خسته میشم دیگه بعدازظهر هم توان ندارم و با هم می خوابیم در نتیجه نمی تونم به وبت سر بزنم و آپ کنم منو ببخش عزیزم آخه امسال پست سنگینی به من محول شده و باید تا ساعت 2 اونم از شنبه تا چهارشنبه توی مدرسه باشم کمتر تو رو می بینم وقتی میام خونه ی مامان جون خوابیدی شبها هم به خاطر اینکه صبح زود تو بدخواب نشی همونجا خونه ی مامان جون می مونیم تا تو راحت باشی اما برا من عزیزم دوری از تنها دلیل زندگیم خیلی سخته دیروز وقتی زنگ زدم حالتو بپرسم از خاله خاطره شنیدم شیطنت کرد...
12 مهر 1390

وقایعی که در زمان عدم دسترسی ما به وبلاگمون اتفاق افتاد

لوژ(روز) شه شنبه 29/6/90   وقتی ازخواب بلند شدم ماما پیشم دلاژ(دراز) کشیده بود و با بیدال (بیدار) شدنم شلوع کلد(شروع کرد) به نواژش من و گفت :     پشلم  بژلگ شدی اژ این به بعد باید بلی خونه ی مامان جون تا من بلم مشه امشال پشت شنگین به من دادن و پنج لوژ دل هفته باید بلم مشه آخه امشال شرپرشت شایت تامپیوتر شدم  (پسرم بزرگ شدی از این به بعد باید بری خونه ی مامان جون تا من برم مدرسه امسال پست سنگین به من دادن و پنج روز درهفته باید برم مدرسه آخه امسال سرپرست سایت کامپیوتر شدم ) اما من دل (در) جوابش گفتم مشه نه مشه نه (مدرسه نه مدرسه نه) بعدم باهاش وفتم مشه تا یه شری وشایل که اومده بود بلا شایت تحویل...
10 مهر 1390

بی اطلاعی ما از عدم قطع بودن نی نی وبلاگ

از روز سه شنبه 29/6/90 تا دیروز ما کارت اینترنت از یک شرکت خریده بودیم که متاسفانه مشکل داشت و فقط بعضی از سایتها رو باز میکرد و چون ما بی اطلاع از مشکل اون شرکت ISP بودیم فکر می کردیم نی نی وبلاگ قطع شده کلی هم غصه خوردیم که ای داد نی نی وبلاگ برا همیشه قطع شده و ما از خاطراتمون حتی یک کپی هم نداریم و به این فکر افتادیم که این دفعه از خاطراتمون کپی تهیه کنیم  من هم تو این مدت بیکار ننشستم و کارهای جدید آبتین جون رو توی Word تایپ کردم به زودی همه ی اونا رو وارد وبلاگش می کنم از همه دوستانی که به ما سر زدن و برامون نظر گذاشتن ممنونیم
10 مهر 1390

درخواست کفش

امروز بلای (برای) اولین بال (بار) از ماما خواشتم نه نه هامو (کفشهامو) پام کنه تا حالا که دیگه راه افتادم با اونا لاه (راه) برم اولش چند قدم که رفتم خولدم ژمین اما بعدش ماهر شدم و حشابی باهاش لاه لفتم            تاژه ماما عشر تلاش (کلاس ) ژمن (ضمن) خدمت داشت یک هفته ست که داله میره منو نمی بره امروژ منو با خودش برد وااااااااااااااااااااای اژدیدن اون همه بچه یکجا کلی ژوق ژده شدم و به محژ(محض) دیدنشون شروع کردم به گفتن بچا بچا (بچه ها) آخه اونا همه باهم باژی می کردن ماما یادش لفته بود برا من نه نه بیاره منم نه نه های (کفش های ) دخمل یه خانم که اون نژدیکی ها بودو پوشیدم و دنبال بچا ...
30 شهريور 1390

عزیزمی مامان

  تنهايي را مي پذيرم اگر بدانم، روزي با تو سخن خواهم گفت.           تيره بختي را مي پذيرم اگر بدانم ، روزي چشمان تو را خواهم سرود.     مرگ را مي پذيرم اگر بدانم، روزي تو خواهي فهميد که چقدر دوستت دارم. ...
29 شهريور 1390

دکتر رفتن من

دیروژ اژ بش حالم بد بود وفتیم دتتر (دکتر)    اما اژ بش کولی باژی درآوردم   دکتر حتی حاژر نشد نگام کنه   فقط بلام آژمایش نوشت   که بدونه روده هام عفونی شدن یا نه ؟؟ آخه چند روژه (4 روز) که اشهال شدم و خوب نمی شم دتتر گفت از حالتش پیداشت که کمبود آب نداره فقط اگه لاژم باشه باید آنتی بیوتیک بخوله  خیلی خوشحال شدم که دتتر بهم دشت هم نژد  اما آخر کار ماما یادش افتاد که هنوژ شرفه می کنم و با هژار مکافات آقای دتتر موفق شد ته گلومو یه نیم نگاهی بنداژه    گلوم فقط یه کم قرمژ بود                  &...
28 شهريور 1390

می گم

این روژا میگم : پات یعنی پارک مژی یعنی مگس عش یعنی عکس بک یعنی دوشاخه یا پریز برق مشی یعنی بشینم  عیی عیی یعنی مامانی بلند شومنو بغل کن ببرجایی که میگم  باد یعنی بادکنک اَق یعنی قند تائی یعنی چائی آتاعو یعنی آهو آفا یعنی پفک شی نه یعنی شیر نداره   ...
28 شهريور 1390

بلائی که سر سارا آوردم

قرار بود بگم چه بلایی شب پنج شنبه شر آشا (سارا) آوردم اولش با آشا(سارا) می وفتیم ژیر میژ آشا می خوابید و من می نششتم زیر میژالبته آشا واردتربود بلا ژیر میژ وفتن                          خاله فریبا اژمون عش (عکس ) گرفت بعدا اژش می گیریم می ژاریم تو وبم  هر چی رو آشا دشت میژد من اژش می گرفتم      یه دلفین پشمالوی شورتی (صورتی) رنگ داشت که من اژش خوشم اومده بود و هی اونو بغل می کردم آشا یه تاب جدید هم خلیده بود    اما من خیلی دوش نداشتم شوارش بشم و اما ......
26 شهريور 1390

پارک

دیشب با بابا و ماما بطور کاملا اتفاقی وفتیم پاک اینم عشام (عکسهام )               اژ شرشره بادی خیلی خوشم اومد کلی بلا خودم کیف کردم             اولش اژ اشتخ توپ ترشیدم اما بعدش آروم شدم          اژ این یکی اشلا خوشم نیومد و گریه کردم           هبابا هم خطرناک بود اشلا ایمن نبود کمربند نداشت در کل بهم خوش گژشت چون موقع برگشتن گریه کردم بعدشم وفتیم خونه ی خاله فریبا و عمو امینم بعدا می گم چه دشته گلی آب دادم فقط...
25 شهريور 1390