منو عروسی
شنبه شب حنابندون دعوت شدیم مشل همیشه دیر رشیدیم آخه بابا بد کوله (قوله) همیشه می گه الان اومدم اما الانش میشه دو شاعت دیگه خلاشه رشیدیم وااااااااااااااااااااااااای چه خبر بود من حیرون شده بودم بادیدن خانمهایی که می رقشیدن
تاژه هوش (هوس) کردم برقشم و بهانه گرفتم می رفتم بغل زندایی نژمه (نجمه) و می رقشیدم
![]()
![]()
کلی برا خودم حال کردم
میون اون همه آدم دشتاموبرده بودم بالا و نینای نینای می کردم
بعدشم با یه دخمل به نام نگین دوشت شدم و باهم نششتیم وشط مجلش و خامنها دور ما می رقشیدن البته اونا تو حال خودشون بودن و وشط رو خالی کرده بودن برا علوش (عروس)خانم ولی اون دیر کرد من و نگین نششتیم وشط
دیشبم علوشی بود خیلی خوش گژشت باژم دیر رشیدیم شاعت ١٠ بود که رشیدیم اما دیشب دیگه رکش (رقص) بلام تکراری بود و بهش اهمیت ندادم فکط (فقط) دور تا دور محوطه بدو بدو می رفتم
و ماما دنبالم می دوید ماما خشته می شد خاخا (خاله خاطره ) می اومد اونم اژپا افتاد دو دور مامان جونم ژحمت کشید و پشت شرم راه اومد تا ژمین نخورم
وکتی هم می نششتم اژ شدت ژوک (از شدت ذوق) دشت می ژدم
راشتی دیشب بلا اولین بار علوش اژنژدیک دیدم هی نگاش می کردم و می گفتم علووووش علووووش
(عروس) البته علوشی دائی حشینم دوماه پیش بود اما من همشو خواب بودم اولشم که بیدار بودم علوش لفته بود (رفته بود) باغ
راشتی امروژ پشر بشیار خوبی بودم بیدار که شدم اشلا با ماما کاری نداشتم و بلا خودم باژی کردم
تاژه بعداژظهر هم کلی روی شکم بابا، شلوار ماما ،دشتای خودم و دفترم با دخا نقاشی کردم


منو عروسی
