محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

خبر خبر/شب موقع خواب همه میرن شیراز

دیروز تا آخر شب شیر نخوردی و منوخوشحال کردی ومن به این نتیجه رسیدم که می تونم ترکت بدم چون سه چهارماه ماه دیگه باید شیر خوردن رو کنار بذاری عزیزم راستی دیشب خونه مامان جون اینا بودیم آخه بابا ماموریت داشت و باید می رفت و منو تو تنها می شدیم و درثانی من نمی تونستم صبح زود تو رو از خواب ناز بکشم و ببرم خونه ی مامان جون برا همین رفتیم اونجا که بخوابیم اما امان از تو که با بد خوابی هات همه رو دیوونه کردی و تا 2 نیمه شب بالا سر همه رژه رفتی دیگه همه کلافه شده بودن از دستت نمی دونم چرا هر وقت برا خواب می ریم خونه ی مامان جون تو بیخوابی به سرت میزنه خبر خبر !!!!!!!!! و اما از امروز بگم که دیگه مرد شدی و خبرهای مخفیانه روهم لو میدی. &nbs...
23 آذر 1390

همایش شیرخوارگان حسینی

لوژجمعه همایش شیل خوالگان حشینی بود مانی به بابا گفت منو ببله تا اونم بتونه یه تم دلش بخونه بلا همین بابا حاژر شد اما من نژاشتم لباش گلم تنم نُنَن  بابایی هم لباشامو بلداشت و منو تَلد ژیر پتو و بلد بیلون (تو پلانتژ اژافه تُنم که من اشلا حاژر نیشتم آل (کلاه) بپوشم یا لباش گلم تنم تُنم بلا همین منو می تتن ژیل پتو و تو این هوای شلد اژخونه می بلن بیلون ) خوب که با بابا وفتیم شرمونو انداختیم پانی و وفتیم تو مشلی که دیدیم ........... ای وای ..........همه با ماماناشون اومدن بابایی دشت اژپا دلاژتل بلگشت بیلون و ژنگ ژد به مانی و گفت باید خودت بیای مانی هم قبول تلد یه لوژ دیگه دلش نخونه و بژاله به حشاب من خلاشه با مانی وفتیم داخل محوطه اوند...
20 آذر 1390

این کجا و آن کجا ؟؟

دیروزبهانه صابون گرفته بودی و هی می گفتی شامو شامو و تا بهت ندادم آروم نگرفتی نمی دونم چرا اما تازگیها علاقه شدیدی به صابون پیدا کردی و به یکی دوتا صابونم رضایت نمی دی آخه گل پسری که از حموم بیزاره علاقه به صابون چرا؟ این کجا و آن کجا ؟ با باباتصمیم گرفتیم  ببریمت حموم اینقدر بد حمومی و از حموم فراری که موقع وول خوردنت از دست بابا یه لحظه لیزخوردی و نزدیک بود بیفتی اما بابا مثل همیشه خونسرد تو رو سریع گرفت من که قلبم وایساد و البته بعداز بیرون اومدن دیدم  یه خراش کوچیک دراثرسریع گرفتنت توسط بابا نزدیک چشمت ایجاد شده کلی دلم سوخت آخه هی تو حموم می گفتی بابا بابا می دیدی بابا اهمیت نمی ده می گفتی مانی مانی و جیغ می زدی و اجازه نمی ...
18 آذر 1390

بدون عنوان

                  به هم ریختن کابینتها به شیوه ای بسیار منظم تر ازقبل                                               نقاش کوچک                                       &n...
13 آذر 1390

اضافه به فرهنگ لغات

دبیش = کثیف خژ = زخم پانی = پایین لال پوش = لاک پشت                            حلژو = حلزون شَ تُن = صبر کن  هبیت = هویج   ...
13 آذر 1390

منو باباجونم

توی هفته گژشته یعنی لوژ شه شنبه ٨/٩/٩٠ مادون می خواشت ح قاقا لو ببله دتتر و نمی دونشت منو پیش کی بژاله این وشط بادون فداکالی کلد و منو نگه داشت بیچاله بادون به خاطل من پات نلفت (پارک نرفت) آخه بادونم به پات خیلی علاقه داله و انگار روژای ادارش شر شاعت باید بله و شل شاعتم بلگلده یه لوژم ملخشی نمی گیله اما اونلوژ به خاطل من نرفت و نششت تو خونه                                                  بادون بهم توتوِ آب...
11 آذر 1390

چرخ شبیه ماشین

امشب بابا که اومد بهم گفت بابا بیا بلیم بلات دخ بخلم اما مانی گفت هوا شلده (هوا سرده ) و بچه م شلما می خوله خودت بولو بخل بیال بابا هم وفت و مثل بق اژ مغاژه لوبلوی خونمون یه دخ خلید البته فکل می کنن من نمی فهمم این که دخ نیشت بیشتل شبیه ماشینه تا دخ ( من که ماشین شالژی داشتم ) ولی من قبولش کلدم بعد اژ این همه وقت حالا بابایی یه کالی کلد دیگه دشتشو پش نمی ژنم
6 آذر 1390

جمله سه کلمه ای

لوژ سه شنبه1/9/90 وقتی مانی اژ مشه بلگشت و اومد دنبالم بلا اینکه گولم بژنه و منو بیاله خونه ی خودمون بهم گفت بلیم شی بخلیم منو گژاشت تو ماشین و شلوع کلد به گفتن دبایی شی بده (جباری شیر بده ) (آقای جباری سوپرمارکت محله ی  خونه ی مادون (مامانجون ) هشت اژ بش مانی گفت یه دفعه ژبون منم باژ شد و گفتم دبایی شی بده دبایی شی بده این شد آغاژ جمله شه کلمه آی من حالا دیگه هل وقت ح قاقا میله مشه من می گم ح قاقا وفت مشه یا اژم می پلشن داشی کو میگم داشی وفت شی یاژ (شیراز) عمو(شوهر خاله نرگس)وفت  شی یاژ آشینا وفت شی یاژ (آشینا یعنی سارینا دختر خاله نرگس)  تاژه اشم خودمم یه جول جدید تلفژ میکنم و می گم آبیت هل وقت بابا اژیتم می کنه بهش...
5 آذر 1390

تشخیص رنگ

املوژ عید غدیربود بهم خیلی خوش گژشت چون هم بابا خونه بود هم ماما و بابا اشلن (اصلا ) در نرفت و پیش ما موند اِملوژ (امروز) یه چیژ ی یاد گلفتم که مان (مامان) بهش میگه پاژل که عش (عکس) حیووناست و با یه بال گفتن مان من همه رو یاد گلفتم الا دوتاش آخه اون دوتا اشلن (اصلا ) قیافشون به منو (میمون) و شیر دریایی شبیه نیشت و الا یادشون می گلفتم مَشَلَن (مثلا) اُدَ = اردک ، تُتُر= شتر، هاپو =سگ ، میو میو=پیشی، پیل = فیل،  مانا = ماهی ، ابس= اسب ، اََدوش= خرگوش ،موشی = موش ،توتو = مرغابی ، توتو=مرغ نمی دونم چرا مان به اینم دوتا آخری میگه توتو شکلاشون فلق میکنه (فرق میکنه) اما ،مان(مامان) بلد نیشت به هردوشون میگه توتو بی خیال من...
27 آبان 1390

ولش کن

اژ لوژ عید غدیر خاله نَنش با دو تا دختلاش اژخلاشان جنوبی اومدن پیش ما وااااااااااااای من به دختل بزرگش می گفتم آشینا (سارینا) و به دختل کوشیکه می گفتم آَنا(سنا) متاشفانه آشینا شرمای بدی خولده بود و من نمی تونشتم نژدیکش بشم مان نمی ژاشت بلم نژدیکش تا می لفتم داد می ژد منم که تاژگیها یاد گلفتم هی می گفتم مامان دَبا، مامان دَبا (مامان دعوا ) خلاشه اینکه حالا دیگه من مهلبون شده بودم و اَنا رو اشلن نمی ژدم اما اون بد اخلاق شده بود و منو می ژد من ناژش می کلدم اما اون دشتمو پش میژد فکل کنم اشر (اثر ) کتک هایی که شری قبل بهش  ژدم هنوژ تو خاطرش مونده بود و بلا همین دیگه ناژهامو قبول نداشت و دشتمو پش میژد کلی با عمو باژی کلدم وقتی م...
27 آبان 1390