محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

عید

سلام پسر گلم دومین بهار زندگیت پراز شادی و شکوفه باشه انشاءا..  عزیزم منو ببخش که امسال نتونستم خوب بهت رسیدگی کنم آخه باباجون توی بیمارستان بستری بود و من هرچند به خاطر تو نمی تونستم کامل برم پیشش اما به هر حال تو که خواب می رفتی می زاشتمت برا بابایی و می رفتم بیمارستان .عزیزم شبی که قرار بود فرداش عید باشه تصمیم گرفتم تورو خواب کنم و برم پیش باباجون تا مامان جون بره یه کم استراحت کنه به مامانجون زنگ زدم و گفتم من هر جورشده میام مامان جون گفت عزیزم دیگه نیا چون در بخش رو پرستار قفل کرده و دیگه بازش نمیکنه اما من اصرار کردم که میام.برا اینکه خسته بشی و بخوابی بردمت حموم اونم ساعت 12 شب اما مگه تو خوابیدی !!!   &n...
6 فروردين 1391

گم کردن موبایل

عزیزم توی یادداشت پایین برات نوشتم که شب قبل از عید بیمارستان بودم وقتی اونجا بودم ساعت 6 صبح بود که بابا زنگ زد فکر کردم تو بیدار شدی اما بابا گفت گوشی ای که آبتین باهاش بازی می کنه کجاست ؟ گفتم چطور مگه گفت نمی دونم کجاست فقط چون روی ساعت زنگ دار تنظیم شده داره هر چند دقیقه یکبار زنگ می خوره اما پیداش نمی کنم(لازمه توی پرانتز اضافه کنم یه بار برا بابا سیم کارت ایرانسل مشابه شماره دائمش رو خریدم باباهم اونو انداخت روی یه گوشی نو اما ازش استفاده نمیکنه و توی خونه هست فقط تو باهاش بازی می کنی و مالکش شدی و بهش می گی گوشی آبیت هروقتم گمش می کنی می پرسی مانی اقده گوشی آبیت کو؟)خلاصه بابایی گفت من اصلا شمارش یادم نیست شم...
6 فروردين 1391

کاری نداری ؟

امشب  رفته بودیم خونه ی مامان جون یه سر بزنیم و حال باباجون روبپرسیم که موقع خداحافظی من داشتم می گفتم حسین کاری نداری، بابا کاری نداری ،مامان کاری نداری  خاطره کاری نداری خداحافظ توهم شروع کردی به گفتن داشی کانی خدافظ مامان جون کانی خدافظ خاطیه کانی خدافظ این کانی تو  که یعنی کاری نداری و خدافظت  رو خیلی قشنگ و با کلی ناز و ادا  تلفظ می کنی وقتی هم دائی حسین یا به قول تو همون داداشی داشت می رفت خونشون بهانه گرفتی که بییم دبالش (بریم دنبالش ) وقتی رفتیم تا دم در دنبالش دوباره بهانه گرفتی که  ماشین داداشی شوا بشیم   البته این روزا چون من پیشت هستم خیلی خوشحالی و خیلی هم خودت رو لوس می کنی و در...
5 فروردين 1391

پایان وظیفه مادری من

با امروز میشه 16 روز که شیر خوردن رو ترک کردی اما خیلی اذیتم کردی شبها تا 2 نمی خوابیدی و من بیچاره که باید فردا ساعت 6 جمع و جور میکردم می رفتم مدرسه بهم خیلی سخت گذشت اما تو عزیزم تا 10 صبح می خوابیدی درعوض تلافیشو سر من در می آوردی به دلایل مختلف موقع چرت زدن من توی صورتم می کوبیدی و می گفتی مانی اقده بیدایی ؟ بیدایی ؟ یعنی بیداری و اگه خودمو می زدم خواب و جوابت رو نمی دادم می زدی زیر گریه بهانه های الکی می گرفتی و چند بار منو از تو رختخواب می کشیدی بیرون و می گفتی مانی اقده  آب، آب آب با وجود اینکه به صورت دوره ای ترکت دادم خیلی اذیتم کردی منو ببخش عزیزم هنوز دوماه و نیم دیگه داشتی اما به خاطر مناسب بودن هوای زمستون تصمیم گرفت...
26 اسفند 1390

برای باباجون دعا کنید

روز یکشنبه21/12/90 باباجون صبح زود با آمبولانس راهی بیمارستان شد. باباجون از قبل مشکل قلبی داشت و یه دفعه ضربانش روز یکشنیه به 27 نزول کرد دکتر و همه ی پرستارهای بخش اتفاقات از باباجون قطع امید کردن آخه علاوه بر ضربان قلب پایین باباجون هر دو تا کلیه هاشم از دست داده بود دکتر می گفت فقط 5 درصد احتمال داره با ردکردن لوله ازطریق گردن و رفتن زیر دیالیز باباجون زنده بمونه جراحی که قرار بود برا باباجون لوله کار بزاره مرتب می گفت کار بیهوده می کنین اصلا این کارو نکنین دارین مریضتونو عذاب می دین و اون تا شب بیشتر با این ضربان زنده نمی مونه با هزار التماس به درگاه الهی باباجون رو فرستادیم برای گذاشتن لوله شرایط خیلی بدی بود خدا برا هیچ کس نیاره اون ...
26 اسفند 1390

عمل بابا

  عزیزم این روزا سخت گرفتارم با وجود این همه گرفتاری دارم مطالب عقب افتاده مربوط به شاهکارهای جنابعالی رو که توی تقویم ثبت کردم تایپ میکنم تا در وبلاگت بذارم اما مگه تموم میشه قدیمیهاکه گفتن کار امروز رو به فردا مسپار برا همینه دیروزم بابایی به ناچار خودش رفت بیمارستان تا عمل بشه من نتونستم باهاش برم چون مرخصی نمی تونستم بگیرم آخه قرار بود بازرس داشته باشیم اما وقتی فهمیدم بازرسها نمی آن ساعت ١١ مرخصی گرفتم و رسیدم بابایی تازه ٢٠دقیقه بود که رفته بود اتاق عمل عملش ٢ ساعت و نیم طول کشید البته با احتساب زمانیکه توی ریکاوری بود این اندازه شد تو تمام مدت پیش مامان جون بودی وقتی اومدم خونه دیدم ساعت ٤ بعدازظهر وتو توی خواب نازی...
26 بهمن 1390

وقتی فیلم یاد هندستون کرد!

                     وقتی از مامان خواستم لباسای کوچیکیهامو تنم کنه                                وقتی توی کیسه خواب بچگیهام رفتم و دیدم اندازم نیست !!!!!!!!!                       ...
23 بهمن 1390

تموم شدن امتحانات مامان

  الان درست 5 روزه كه امتحاناي سنگين مامان تموم شد بعد از يه استراحت 5 روزه  از امروز كمر بستم كل كاراي پسر گلم رو كه فقط توي تقويم يادداشت كردم وارد وبلاگش كنم                                                                                 &...
1 بهمن 1390

بازم عکس

                           آبتین در حال خوردن شیر پاستوریزه به قول خودش شی آتا (یعنی همون شیری که سارا می خوره)                          در حال دخا کردن روی دیوار                      اینجا دیگه بابا هم دست به دخا شده .                &...
27 آذر 1390