محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

رفتن به اردو

روز یکشنبه همین هفته مامانی از طرف مدرسه می خواست بره اردو اولش نگرانت بودم چون نمی دونستم اصلا برم یا نه بعد چند تا از همکارام با اصرار ازم خواستن که تورو هم با خودم ببرم برا همین همه با سرویس رفتن اما من اومدم دنبالت خونه عمه آوردمت خونه ی خودمون و حاضرت کردم که بریم بهت گفتم مامانی میای بریم اردو مرتب راه می رفتی و می گفتی بییم پیش ادوو (بریم پیش اردو) همین که اومدیم بریم بابا یی از در اومد تو و وقتی که ما رو همراهی کرد تا بریم تو تا رسیدن به محل اردوگاه بچه ها یه ریز اشک ریختی و گفتی بابا وفت بابا وفت اما همین که به جمع پیوستیم ن سفره ناهارشون رو انداخته بودن ماهم شروع کردیم به خوردن ناهار که یه دفعه چشمت خورد به شیشه دوغ و گفتی دوغ دوغ...
20 ارديبهشت 1391

مریضی آبتین جان و نرفتن مامان به اون سر دنیا/ حفظ شعر

عز یزم الان سه روزه که اسهال شدی و اینقدر پات از شدت این بیماری آسیب دیده که وقتی شستشوت میدم گریه میکنی و از شستشو می ترسی بمیرم برات                                                 راستی امروز مامانی می بایست می رفت قشم کلاس سمینارم امروز صبح بود و دو تا استاد می اومدن اون ور دنیا که ما بهشون موضوع سمینار و ارائه مون رو بدیم اما به خاطر شرایط تو ( که خیلی از ناحیه پا عاجز شدی )و دل خودم و وجدانم که ناراحته ازاینکه  هر روز میذارمت میرم مدرسه و ...
14 ارديبهشت 1391

اولین مسواک

دیشب بابایی از ماموریت برگشت و با خودش یه مسواک از مارک oralB برا آبتین جون خریده بود به اضافه یک خمیردندون با طعم میوه وااااااااااای نمی دونی چقدر خوشت اومده بود و به جای یکبار چهار پنج بار مسواک زدی دوست داشتی خمیردندون بزنی روی مسواک و بعد بزنی به دندونات               راستی یادم رفت بنویسم همه ی خمیردندونی که می زدی رو مسواک رو می خوردی و بیرون نمی ریختی ...
11 ارديبهشت 1391

روز پنج شنبه

پنج شنبه همین هفته برای مشخص شدن قد و وزن آبتین جون رفتیم بهداشت و نتیجه : قد= 88 سانتی متر وزن = 13.5کیلوگرم در ضمن خیلی پسر خوبی بودی و اصلا نترسیدی                                    بعدش با مامانی و مامان جون و باباجون (به زور موفق شدیم باباجون رو برای تازه شدن روحیه ش از خونه بیرون بیاریم و تو ماشین بشونیمش آخه راه نمی تونه بره ) رفتیم دور زدیم                            ...
8 ارديبهشت 1391

آبتین بهونه گیر

این روزا وقتی از مدرسه برمی گردم و میام دنبالت عمه کلی تعریفت رو می کنه (به خاطر بیماری باباجون از بعدازعید عمه مسئولیت نگهداری شما رو. به عهده گرفته ) و میگه پسر داداشم چقدر آرومه فقط گاهی وقتا سرم داد میزنه براهمین نمره انضباطش رو 18 میدم واما ..............                                        واما وقتی می شینیم تو ماشین تا بیارمت خونه بد قلقی هات تازه شروع میشه که ماشین بوژوگ (بزرگ) کو ؟ باید متذکر بشم که اگه یه ماشین بزرگ از جلومون رد شد باید سر...
6 ارديبهشت 1391

تولد مهر

توی یه همچین روزی سر ساعت یک بعدازظهر عزیز دل  و همه ی وجود مامان به این دنیا چشم باز کرد                                        تولدت مبارک عزیزم                     عکس تولد یکسالگی آبتین جان در آتلیه  عکس تولد دوسالگیش به این زودی به دستمون نمی رسه برا همین مال یکسالگیشو گذاشتم ...
4 ارديبهشت 1391

تولد دوسالگی

  جشن تولدم بود ديشب ميان خانه                                                       هر خنده ام گلي شد  زد بر لبم جوانه     مادر بزرگ و مادر بابا بزرگ و سوسن                         &n...
3 ارديبهشت 1391

جملات 6 کلمه ای به بالا /حل پازل های سخت تر

عزیز مامان خیلی وقته که جملات ٥ کلمه ای میگه اما چندروزیه که جملات ٦ کلمه ای هم ادا می کنه از جمله دیشب موقع خواب هی می گفت : مقده  حالا کیچا بکنیم کلیدنداییم گم شده یعنی (مامان صدیقه حالا چیکار بکنیم کلید نداریم گم شده ) تا تلفن زنگ می خوره  عزیزم دستور می ده مقده بیا حف بژن گوشیت ژنگ میخویه موقع غذا دادن به گل پسرم وقتی دیگه غذا نمی خواد اعلام می کنه شییم نخام (سیرم نمی خوام) دیروز وقتی از خونه عمع برگشتی مرتب می گفتی مقده خونه عمه جیق ژدم (مامان صدیقه خونه ی عمه جیغ زدم ) تا می پرسیدم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می گفتی چیا(چرا) !!!!!!!!!!!! حالا دیگه به بهانه بیرون رفتن از خونه میگی مقده در باژ بکن بییم مدشه (بریم...
31 فروردين 1391