محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

خاطره بد

روز شنبه یادگرفته بودم مثل مامانی لباشامو بنداژم تو لباششویی خودم اینم شاهکارم             دیروز از صبح که بیدارشدم مامانی هی به بابایی گفت زیر چشمای بچم گود افتاده چیکار کنیم بابایی هم که تازه تعطیلیش شروع شده و بیکار بود گفت بریم دتر(دکتر) رفتیم پیش دتر خودم آقای دتر فتح پور برام آدایش (آزمایش) خون و جیش و پی پی نوشت رفتیم توی بخش اطفال بیمارستان تا ازم خون بگیرن بابایی می گفت اونا وارد ترن اما مامانی به خاطر خاطتات (خاطرات) بدی که بابت بستری من اونجا داشت نیومد تو بخش آخر کار اومد که دیگه تموم شده بود و من و بابایی در حال بیرون اومدن از اتاق خونگیری بودی...
3 مرداد 1390

بی پولی

عزیزم برات بگم از امروز وقتی ساعت ١٠ازخواب بیدارشدی اولش شروع کردی به گفتن بچا بچا (بچه ها) و اشاره کردی به تلویزیون  منم برات روشنش کردم اومدم برات تخم مرغ بپزم دیدیم نداریم برا همین حاضرت کردم که بریم بخریم با هزار مکافات حاضرشدی اما رفتیم در مغازه دیدم کیفمو خونه جا گذاشتم کلی خجالت کشیدم    برا همین سر ماشینو دادیم سمت خونه ی مامان جون فاطمه و رفتیم صبحانه رو اونجا بخوریم رفتیم و صبحونه خوردیم کلی هم تو بازی کردی مخصوصا  کلاه آفتابگیر خاله عزیز رو پیدا کردی و گذاشتی سرت اینم عکست که خیلی ماه شدی                    ...
1 مرداد 1390

اسباب بازی

امروز یاد گرفتم به همه اون چیزایی که باهاشون بازی می کنم می گم اباتاتا تازه امروز بابایی هی می دفت (می گفت ) میای بریم بیرون می دفتم نه نه  شده بودم عین حشنی (حسنی ) تو تتاب تصه(کتاب قصه)
1 مرداد 1390

یه روز دیگه

دیروز از صبح که بیدار شدم مامانی نبود رفته بود امتاتان(امتحان) بده از بس دریه(گریه) کردم بابایی بیدارشد و به من شی مو(شیر موز) دادتازه نی شی موشه پیدا نشد بابایی یه نی که مخشوش شربت بود برام آورد وای نی ه خیلی بزرگ بود کلی ناز کردم که یه دفعه سرو کله مامانی پیدا شد و بهم شی (شیر)  داد و خوابم کرد بعد که بیدار شدم یه شوبونه(صبحونه) خیلی جزیی خوردم  همونجا بند فلاکس آبی رو که مال خودم بود و مامانی میندازه کولش هرجا منو می بره انداختم کولم (از مامانی یاد گرفتم) بعدش گفتم دد(یعنی بریم بیرون)مامانی هم ماشینو روشن کرد و منو برد دور زدیم بعدشم رفتیم خونه مامان جونمو برگشتیم          &n...
1 مرداد 1390

تشکر

 با تشکر از همه خاله هایی که به من تو مسابقه نی نی شگفت انگیز من رای دادن البته من برنده نشدم و نمی دونستم که باید کد آبتین جونو به وبلاگ همه ارسال کنم آخه دفعه اولمون بود و فکر می کردیم خود مدیر وبلاگ درمورد عکسها تصمیم می گیره آخر کار فهمیدیم که دیر شده بود  اما ممنون از همه
30 تير 1390

مامان ترسو

امروز وقتی مامانی داشت درفا (ظرفها) رو می شست منم یواشکی رفتم پشت پاهاش و دستم رو گذاشتم تو نه نه هایی (دمپایی )که پوشیده بود مامانی فکر کرد یه چیزی مثل مامولت(مارمولک ) که ازش خیلی می ترشه اومده تو نه نه ها و یهو جیک (جیغ) زد و منم کلی ترشیدم (ترسیدم)
30 تير 1390

روزانه من

دو سه روزه که یاد گرفتم می گم مَ شی (من شیر)  تازه اشاره می کنم به پاهامو می گم پا                      و یه اتوبوس که مال بچگی های دائی حسینه رو به زور آوردم خونه و قصد دارم با تمت (کمک)  اون از دیوار برم بلا(بالا)                                                       آی پله پله پله...
29 تير 1390