خاطره بد
روز شنبه یادگرفته بودم مثل مامانی لباشامو بنداژم تو لباششویی خودم اینم شاهکارم دیروز از صبح که بیدارشدم مامانی هی به بابایی گفت زیر چشمای بچم گود افتاده چیکار کنیم بابایی هم که تازه تعطیلیش شروع شده و بیکار بود گفت بریم دتر(دکتر) رفتیم پیش دتر خودم آقای دتر فتح پور برام آدایش (آزمایش) خون و جیش و پی پی نوشت رفتیم توی بخش اطفال بیمارستان تا ازم خون بگیرن بابایی می گفت اونا وارد ترن اما مامانی به خاطر خاطتات (خاطرات) بدی که بابت بستری من اونجا داشت نیومد تو بخش آخر کار اومد که دیگه تموم شده بود و من و بابایی در حال بیرون اومدن از اتاق خونگیری بودی...
نویسنده :
مامان
0:44






