محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

چرا سبز؟چرا نارنجی ؟چرا قرمز؟؟؟/مامان دیگه گریه دارم ؟؟؟

چرا لباس پلیس سبزه؟؟؟؟(منظورت اونایی که کامل سبز می پوشنه چرا لباس آقایی که آشغالها رو میبره نارنجیه ؟؟؟؟ چرا اون آقایی که چمن آب میده لباس سبز می پوشه ؟؟؟ چرا آقایی که توی پمپ بنزینه لباسش قرمزه ؟؟؟   اینا سوالهایی هستند که روزی هزاربار از من می پرسی و با وجود کلی توضیح که برات میدیم بازهم می پرسی     این روزا وقتی گریه می کنی بعد از آروم شدن ازم می پرسی       مامان دیگه گریه دارم می خندم و میگم البته برای اینکه منو       با گریه هات آزار بدی آره داری !!!!!!!!! ...
14 تير 1392

ببین بچه ها باباجون دارن من ندارم !!!!!!!!!!

عصر یکشنبه با مامان جون رفتیم خونه خیاط بین راه همه درگیر مراسم نیمه شعبان بودن شیرینی و شکلات و شربت و خلاصه جشن خیابونی جای جای مسیر های خیابون سر راه ما هم دو تا جشن بود و تو عاشق شربتهاشون هستی گفتی شربت می خوام توی صف ماشینها ایستاده بودیم تا نوبت ما بشه و شزبت بگیریم که چشمت کنار خیابون خورد به یه باباجون که با سه تا نوه هاش جلوی در خونشون داشت بازی می کرد به من گفتی مامان ببین این بچه ها باباجون دارن من ندارم . ...
4 تير 1392

تولد مامانی و دریغ از یک کادو /مینا با آمبولانس رفت پیش خدا؟؟؟؟؟؟

امروز تولدم بود اما دریغ از یک شاخه گل یا حتی اس ام اس از طرف دوستان مخصوصا بابایی که هیچ وقت تولد من یادش نمی مونه فقط چند تا بانک و همراه اول منو یاد کردند بازهم خدا خیرشون بده چون خودمم یادم رفته بود که امروز تولدمه                              القصه امروز از مدرسه زنگ زدن و گفتن چرا نمیای گفتم کجا بیام مگه تعطیل نیست ؟؟؟؟ گفتند مگه شما قبول نکردی  مربی کارورزی بچه های مدرسه باشید گفتم چرا !! یه دفعه یادم اومد امروز ٤ تیر ماه هست و باید برم ...
1 تير 1392

جابه جایی خونه

از روز دوشنبه ٦/٣/٩٢ به خاطر اینکه می خواستیم بریم خونه جدید مجبور  شدیم  خونه قبلی رو تخلیه کنیم اما متاسفانه کسی که توی خونه جدید نشسته بود زد زیر قولش و ما رو آواره کرد ما به ناچار تمام وسایلمون رو بردیم خونه داداشی (داداش خودم ) و خودمون هم به خونه مامان جون نقل مکان کردیم توی اسباب کشی خیلی با مزه شده بودی چون گریه می کردی و اجازه نمی دادی اسباب بازیها و وسایلت رو ببرن داد می زدی و می گفتی اینا مال منن   نمی دم ببرین برای کی می برین!!!!!   ...
7 خرداد 1392

تشکر از خاله فریبا

خیلی وقته که می خوام این پست رو بذارم اما فرصت نمی کنم   اون روزی که باباجون به رحمت خدا رفت ، من اومدم خونه تا یه سری لباس بردارم  اما تو بهانه جویی کردی و خوابیدی نمی دونستم چیکار کنم و چطوری برم خونه باباجون  توی همین فکرا بودم که خاله فریبا(مامان سارا)که خیلی گُله بعدازاینکه طی  تماس تلفنی فهمید باباجون به رحمت خدا رفته درحالیکه تو، توی خواب ناز بودی اومد خونمون و به من گفت من می مونم تا آبتین بیدار بشه بعدمی برمش خونه خودمون پیش سارا . بنده خدا خاله فریبا همونجا پیشت موند و من با خیال راهت راهی خونه باباجون اینا شدم بنده خدا خاله فریبا تا آخر شب ...
20 ارديبهشت 1392

روز مادر

عزیزم این روزا اصلا حوصله ندارم برات یادداشت بذارم فقط نکات لازم رو توی دفتر یادداشت می کنم تا بعدا برات وارد وبلاگ کنم فقط جا داره بگم شبی که فرداش روز مادر بود من و تو طبق معمول خونه ی مامان جون اینا بودیم تو با مامان جون رفتی توی حیاط بعد اومدی یه گل از باغچه چیده بودی به من د ادی و گفتی بذار بوست کنم وقتی خم شدم اول گونه هامو  بوسیدی بعد هم پیشونیم . ممنونم گلم (البته مامان جون بهت یاد داده بود که چیکار کنی  ) ممنون پسرم اولین روز مادری بود که تو بهم یه چیزی می دادی      ...
15 ارديبهشت 1392

تشکر از همه دوستان نی نی وبلاگی و عذرخواهی از مامان حسین جون ،مامان شهراد و مامان ضحی

ضمن عرض تشکر از همه دوستانی که با سرزدن به وبلاگمون تولد آبتین جان رو تبریک گفتند  و برای روح پدرم طلب آمرزش نمودند و با عرض معذرت از مامان حسین جون ، مامان شهراد و مامان ضحی جون که به علت عدم یادداشت آدرس وبلاگشون در قسمت نظرات نتونستم به وبشون سر بزنم  دوستان خوبم همیشه شاد باشید ...
13 ارديبهشت 1392