محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

تفنگ بلند /باید چی بگم ؟

امروز رفتیم خیابون  عروسک بزرگی که اندازه خودته و  شکل طوهی هست رو هم با خودت آوردی گفتی من می شینم با عروسکم عقب مامان حون با شما برید جلو امان از دست تو .............. یه هفته ای میشه که بهانه تفنگ بلند  گرفتی   و من ازش در رفتم اما امروز نشد به ناچار خریدیمش و از عشقش یه ریز داری بازی می کنی می ری با موتور خیالیت برای من غذا می خری یا میای و میگی مامان من دوتا دزد رو کُشیدم(کشتم) پلیس می شی و تفنک به د ست سرباز میشی و تفنگ به کمر (به محض خریدن تفنگ خونه که رسیدیم بهانه گرفتی براش به قول خودت کبربن(کمربند) درست کنیم نیم ساعتی طول ک...
17 مرداد 1392

خوندن قصه و اجرای واقعی اون

توی ایم ماه رمضون با بی حالی های من کلی حالمو گرفتی ما که سحرها بیدار می شدیم می بایست حداقل تا ساعت ٨ یا ٩ می خوابیدیم اما تو  ساعت ٧ بالای سرم بودی برای اینکه از رختخواب بلند بشم بهانه هایی می گرفتی من آب می خوام من دیش دارم من نون با شیر می خوام (توی قصه جک و لوبیا نون و شیر رو یاد گرفتی) من کتاب رنگی رنگی می خوام من شیر سارا می خوام من بستنی می خوام بیا بازی کنیم خلاصه اینقدر بهانه می گرفتی که من بیچاره رو بلند می کردی  برای صبحونه خوردن باید کلی فیلم بازی می کردیم در واقع کل  قصه هایی رو که برات تعریف کرده بودم باید عملا پیاده می ک...
17 مرداد 1392

آبتین پای میکروفن در حضور جمع

سه شنبه شب١/٥/٩٢ افطاری دعوت جمعیت هلال احمر بودیم  چون بابا عضو فعال اونجاست مارو خونوادگی دعوت کرده  بودن البته یه سری بچه های بی سرپرست بهزیستی رو  هم آورده بودن که یه حاج آقا می بردشون روی سن و ازشون شعر یا سوره به انتخاب خودشون می پرسید بعد  بهشون جایزه می داد توهم هوس کردی بری بالا توی  میکروفن بخونی بابا بردت و تو شروع کردی به خوندن سوره توحید که با یه کم اشتباه تمومش کردی بعد هم دوباره یه توپ دارم قلقلیه خوندی فدات بشم نتونستم ازت عکس بندازم چون شلوغ بود ...
4 مرداد 1392

رنگ آمیزی

این روزها  عاشق رنگ کردن کتاب های مخصوص رنگ آمیزی هستی و مرتب عرض ده دقیقه کتاب رو رنگ میکنی و میگی بازم کتاب رنگی رنگی می خوام بابای بیچاره حدود ١٥ تا کتاب برا رنگ آمیزی خریده بود و هر دفعه یکیشو  برا رنگ کردن  بهت میدیم اما کتابا سه روزه تموم شد ما موندیم تا کی باید کتاب بخریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دائم تقاضای کتاب رنگی رنگی داری !!!!!!!!! ...
2 مرداد 1392

برام شتر بخر

امروز صبح که از خواب بیدار شدی بهم گفتی مامان برام شتر بخر وقتی شما مُردی من با زنم ببریمت  پیش آمبولانس عزیزم قربونت برم از وقتی باباجون خدابیامرز با آمبولانس رفت و دیگه برنگشت تو هم تو فکری ..... بمیرم برات ...
20 تير 1392

استخر/ من پلیسم

این روزا عاشق استخر شدی و تا بابا می خواد بره به کلاسهای آموزشش برسه که مخصوص بچه هاست تو هم با زور و فشار همراش میری بابا میگه من اونجا هرچی به بچه ها میگم تو هم تکرار می کنی مثلا بابا میگه داشتم به یکی از بچه ها میگفتم کشاورز درست کار کن تو هم چند لحظ بعد سر پسر بیچاره مردم داد زدی و گفتی کشاورز مگه با تو نیستم !!!! بابا میگه سر استخر راه میری و برای خودت رئیس بازی برای بچه ها در میاری قربونت    عشق پلیسی این روزا بدجوری تورو گرفته طوری که باید به   خاطر تو دزد بشیم تا دستگیرمون کنی خطا در رانندگی خیالی کنیم تا تو جر...
16 تير 1392

کلاه من کهنه شده

امروز یه کلاه از بچگیهات داشتی که پیداش کردیم و گذاشتیم سر علیرضا پسر دائی حسین اما عکس العمل جالب تو این بود : این کلاه من زشته کهنه شده مال علیرضا هم خوشکله هم نو مال خودشو بپوشین !!!!!!!!!!!!!!! ...
14 تير 1392