شیرین کاری امروز و چند روز پیش
سه روز پیش(جمعه) مامانی پای کامپیوترنشسته بود ازخواب بیدار شدم و اومدم پای صندلی که مامانی نشسته بود مامانی اونقدر غرق گشت وگذار توی وب بود که منو ندید منم شیطنت کردم و پامو لای صندلی گیر انداختم آخه صندلیه خیلی میله میله است و منم دوست دارم پامو ببرم لای میله هاش و بیرون بیارم هر کار کردم بیرون نیومد شروع کردم به گریه کردن
مامانی سراسیمه بلند شد و نگام کرد و دودستی کوبید توی صورتش و گفت یا خدا هر کار می کرد نمی تونست پامو بیرون بیاره خلاصه نزدیک بود زنگ بزنه به بابایی و از اون امداد بگیره که با چند تا صلوات تونست پامو بیاره بیرون البته کلی بعدش براش ناز کردم


عصر همون روزبرای اولین باردلم کشید کفشم رو بپوشم و باهاش رفتیم خونه ی مادربزرگ زینت اونجا آش رشته پخته بودن کلی بریز و بپاش کردم هم خودمو کاملا آشی کردم هم مامانی رو اونجا پای هرکس کفش یا دمپایی دیدم پشت سر هم گفتم نه نه نه آخه ازبس این مامانی وقتی می رم سراغ کفشها می گه نه نه نه منم فکر میکنم اسمشون نه نه نه هست برای همین بهشون اشاره می کنم و می گم نه نه نه 
![]()
دو روز پیش هم خونه ی مامان جون بهانه گرفتم سوار دوچرخه ی دختر همسایه که اسمش ریحانه بود بشم داشتم از دوچرخه سواری ثابت با کمک خاله عزیزی لذت می بردم که دوباره پام گیرافتاد بین رکاب و دوچرخه چاره ای جز گریه کردن نداشتم شروع کردم به گریه کردن مامانی از راه رسید و پامو که بدجور گیر افتاده بود آزاد کرد دوباره خودمو لوس کردم و کلی ناز اومدم اما کم نیاوردم دوباره دستمو بردم سمت دوچرخه و گفتم هام هام هام ![]()
دیروز برای اولین بار جرات اومد سراغم و چند قدمی رفتم توی حیاط خونمون چشمم خورد به یه گنجشک که اومده بود توی حیاط صداش زدم و گفتم بلا بلا بلا (بیا بیا)
![]()
امروز هم بابا داشت می رفت ماموریت از امروز صبح یاد گرفتم بگم بابا تصمیم گرفتم سر به سر بابا بذارم برای همین تا باباخداحافظی می کرد که بره صداش می زدم بابا بابا بابا و بابا هم دلش نمی اومد و برمی گشت خلاصه کلی بابا ابراهیم رو سر کار گذاشتم تا بالاخره تونست بره


شیرین کاری امروز و چند روز پیش
