محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه سن داره

تنها بهانه برای زندگی

همه رو بندازدور

چند روزه که موتورت خراب شده وتوی یه مغازه  چشمت افتاده به یه موتور بچه گونه ی شیک که آینه داشته حالا چند روزه که بهانه شو می گیری و هی می گی موتور آینه بخر امروز هم موقع خواب طبق معمول ناز اومدنهات می خواستی ناز کنی برا همین اولش کلی داد منو در آوردی بعد هم اعلام فرمودید : این موتورمو بنداز دور سه چرخه ماشینا همه رو بنداز دور فقط اسبمو بزار موتور به ای قشنگی و بنداز دور نمی خوامش موتور آینه بخر                                        ...
23 مهر 1391

مشکلی که برای کامپیوترمون پیش اومد

راستش چند هفته پیش مودم Adsl سیستممون مشکل پیدا کرد بردیمش برا شرکتی که خریده بودیم گفت مشکل از مودم ما نیست مشکل از سیستم شماست سیستم رو هم برده بودیم بهشون نشونش دادیم دوساعت تمام با مودم ور رفتند به جایی نرسیند افتادن به جون سیستم من بیچاره و اینقدر RAM و چیزای دیگه رو دست زدند تا به این نتیجه رسیدند که مودمشون مشکل داره تو هم با من و بابا بودی محمد(پسر همسایه مامان جون که بهش خیلی ارادت داری ) هم با مابود القصه تمام اون سه ساعتی که ما رو توی شرکت معطل کردند صبورانه قدم زدی ،نشستی ،از مبل و صندلی هاشون بالا و پایین پریدی تا اینکه بالاخره گفتند مودم مشکل داره و یه مودم نو بهمون دادند و البته 60 هزار تومان ناقابل دیگه هم ازمون پول گرفتند و ...
21 مهر 1391

هر روز یه جایزه

این روزها به ازای هر کار خوبی که انجام میدی می گی بابا برام جایژه می خیه؟؟؟؟؟؟؟ بیچاره بابا !!!!هر روز یه جوری سوال جوابش می کنی   هر وقت از در میاد  باید یه چیزی باهاش باشه آخه می پری سمتش و می گی باباچی خییدی (خریدی)؟                                             یه هفته ای می شه یاد گرفتی از صندلی برای پی پی استفاده کنی و به ازای هر بار استفاده می پرسی بابا جایژه می خییه ؟؟؟؟   &...
20 مهر 1391

رفتن خاله نرگس و گریه الکی آبتین

ا مروز خاله نرگس با دوتا دخترهاش(سنا و سارینا) قرار بود برگردن خونشون               از صبح زودباوجود اینکه مدرسه داشتم (تمام تابستون مدیرمون منو کشوند مدرسه چون پستم اجرایی بود ) نرفتم و رفتیم پیششون ساعت 9 و خورده ای بود که به دائی حسین زنگ زدیم که می تونه بیاد خاله رو ببره یا نه و اون گفت ماشینم در حال تعمیر و صبر کنید تا بیام اصلا خودم تا خود کرمان می برمشون بقیشو بابای سارینا بیاد ببرتشون اما خاله نرگس دلش شور می زد و به من گفت مارو برسون ترمینال با اتوبوس میریم                &nbs...
28 شهريور 1391

من کیمیا هستم

از روز جمعه 91/6/24 اعلام کردی که من کیمیا هستم نمیدونم دلیل این انتخابت چیه ؟؟؟؟                                     شاید یک دلیلش این باشه : دختر خاله مامانی که شهرکرد زندگی می کنن و 4 تا بچه داره که سه تاشون سه قلو هستن توی هفته قبل اومده بودن به اقوام سربزنن و اسم یکی از سه قلوها کیمیا بود یه روز که همه مون خونه ی دائی مامانی دعوت بودیم اونا هم اونجا بودن و تو کلی باهاشون بازی کردی واما دلیل دوم : دخترِ دختر عموم که باز توی یه شهر دیگه زندگی می کنن برای مرا...
26 شهريور 1391

می شه خواهش کنم ؟

شب 22/6/91 موقع خواب من و بابا داشتیم راجع به موضوعی بحث می کردیم یه دفعه آبتین گلم که توی رختخوابش دراز کشیده بود گفت : میشه خواهش کنم هیشی نگین می خام باخابم           ...
26 شهريور 1391

بریم پیش دکتر

امروز جمعه بود صبح از خواب که بیدارشدی حالت خوب نبود مرتب می گفتی دلم دد می کنه بییم پیش دکتُ                                                  یه کم بهت جوشونده ی نبات دادم اما متاسفانه بالا آوردی و داد و بیدادت بیشتر شد چند بار حالت بد شد دوست نداشتم امروز که هیچ دکتری پیدا نمی شه ببرمت بیمارستان اما ساعت 12 ظهر ناچار شدیم و بردیمت  به قول خودت بیستان تان تان (بیمارستان)   &nbs...
24 شهريور 1391

هفته ای که گذشت و سحرهایی که خواب موندیم

تولد ساراجون توی هفته گذشته چند روزی که درگیر مراسم عموی مامانی بودیم و به همین خاطر یکشنبه شب که تولد ساراجون بود و دعوت شده بودیم نتونستیم بریم همین جا از ساراجون و مامان گلش عذرخواهی می کنیم انشاءا.. صدوبیست ساله بشی ساراجون این گلها از طرف آبتین تقدیم تو عزیزم                                                                        &...
27 مرداد 1391

درگذشت عمو

متاسفانه دیروز ساعت 5 صبح عموی مامانی به رحمت خدا رفت  بنده خدا عمو خیلی انسان ساکت و کم حرفی بود و آزارش حتی به مورچه هم نمی رسید برای شادی روحش فاتحه بفرستید لطفا
23 مرداد 1391

بهانه نیمه شب (شیر سارا)

یکشنبه شب وقتی از خونه مامان جون بعد از افطار اومدیم خونه کلی بازی کردی وتا ساعت   12:15شب هیچی جز میوه نخوردی البته خونه ی مامان جون افطاری مفصلی خورده بودی اما ساعت 12:15 درست موقع خواب شروع کردی به بهانه گرفتن برای به قول خودت شیل شارا متاسفانه شیر توی خونه نداشتیم هرکارت کردیم نتونستیم خوابت کنیم ازبس گریه کردی مجبور شدم بلند شم باهم رفتیم برای خرید شیر  تو هم کیفت رو برداشته بودی و می گفتی شیل شارا بخریم بژاریم توش   اون موقع شب  توی ماه رمضون اکثر مغازه ها نهایتش تا ده و یازده شب بازند ماشین رو که سرو ته کردم بابا هم بیچاره لباس پوشیده بود و اومده بود دم در و منتظر ما بود سوارش کردیم و رفتیم دنبال شیر چند تا...
16 مرداد 1391