محمدآبتین محمدآبتین ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

تنها بهانه برای زندگی

بریم پیش دکتر

امروز جمعه بود صبح از خواب که بیدارشدی حالت خوب نبود مرتب می گفتی دلم دد می کنه بییم پیش دکتُ                                                  یه کم بهت جوشونده ی نبات دادم اما متاسفانه بالا آوردی و داد و بیدادت بیشتر شد چند بار حالت بد شد دوست نداشتم امروز که هیچ دکتری پیدا نمی شه ببرمت بیمارستان اما ساعت 12 ظهر ناچار شدیم و بردیمت  به قول خودت بیستان تان تان (بیمارستان)   &nbs...
24 شهريور 1391

هفته ای که گذشت و سحرهایی که خواب موندیم

تولد ساراجون توی هفته گذشته چند روزی که درگیر مراسم عموی مامانی بودیم و به همین خاطر یکشنبه شب که تولد ساراجون بود و دعوت شده بودیم نتونستیم بریم همین جا از ساراجون و مامان گلش عذرخواهی می کنیم انشاءا.. صدوبیست ساله بشی ساراجون این گلها از طرف آبتین تقدیم تو عزیزم                                                                        &...
27 مرداد 1391

درگذشت عمو

متاسفانه دیروز ساعت 5 صبح عموی مامانی به رحمت خدا رفت  بنده خدا عمو خیلی انسان ساکت و کم حرفی بود و آزارش حتی به مورچه هم نمی رسید برای شادی روحش فاتحه بفرستید لطفا
23 مرداد 1391

بهانه نیمه شب (شیر سارا)

یکشنبه شب وقتی از خونه مامان جون بعد از افطار اومدیم خونه کلی بازی کردی وتا ساعت   12:15شب هیچی جز میوه نخوردی البته خونه ی مامان جون افطاری مفصلی خورده بودی اما ساعت 12:15 درست موقع خواب شروع کردی به بهانه گرفتن برای به قول خودت شیل شارا متاسفانه شیر توی خونه نداشتیم هرکارت کردیم نتونستیم خوابت کنیم ازبس گریه کردی مجبور شدم بلند شم باهم رفتیم برای خرید شیر  تو هم کیفت رو برداشته بودی و می گفتی شیل شارا بخریم بژاریم توش   اون موقع شب  توی ماه رمضون اکثر مغازه ها نهایتش تا ده و یازده شب بازند ماشین رو که سرو ته کردم بابا هم بیچاره لباس پوشیده بود و اومده بود دم در و منتظر ما بود سوارش کردیم و رفتیم دنبال شیر چند تا...
16 مرداد 1391

بازی

            خاک بازی (بابا برات از ماموریت که برمی گشته یه کارتن خاک تمیز از جاده آورده بود)                            اسب بازی( از بس اربابا خواستی اسب بشه و سوارش بشی  اونم به ستوه اومد ویکماه پیش برات یه اسب خرید )        بستن کمربند (چندروز پیش خودت توی ماشین برا خودت کمربند انداخته بودی و می گفتی کممبن بشتم )                     &nb...
14 مرداد 1391

آقا پیرزن/شمای بد

عزیزم جمعه شب (٦/٥/٩١)با بابایی طبق معمول برای خوندن نماز مغرب و عشاء به قصد مسجد از خونه زدیم بیرون البته یه کم زودتر رفتیم تا خریدهم کنیم یه دفعه گوشه خیابون یه پیرمرد رو دیدی که عصا به دست داشت و خمیده راه می رفت رو کردی به من و گفتی مان آقا پیرزنه ؟ ( نکته اینجاست که بابا توی خونه یه عصا دست میگیره و باهات بازی خاله پیرزن کجا میری رو بازی میکنه و براهمین تو هم اونروز به پیرمرد گفتی آقا پیرزن) گفتم مامان نه .این آقا پیرمرده گفتی نه آقا پیرزنه (برای  تو عزیزم مرغ یه پا داره دیگه )                                        ...
7 مرداد 1391

شو لباس

دیشب خونه دائی مامانی افطاری دعوت بودیم و زهرا دختردائی مامانی که 10 سالشه با لباسهای بچگی ها و الانش برامون بوسیله تو عزیزم یه شو لباس برگزار کرد اینم عکسهات البته چند تاییش رو نتونستم عکس بندازم فقط بگم همین که بعداز پوشیدن  یکایک لباسها ازدر که می اومدی بیرون همه دوربینهای موبایلشون به سمت تو بود پسردائی حجت دائی حسین زندائی مامانی و همه کلی خندیدن و لذت بردن                                               &nb...
3 مرداد 1391